محدثه؛فرشته کوچولوی ما

دختر گلم محدثه جونی

دوست نداشتم این مطلب و برات بنویسم اما چون اولین باری بود که سرم وصل کردی برات نوشتم و ایشالله اخرین بار باشه گل من.

یه روز که از خواب بلند شدی و میخواستی به پیش دبستانی بری صبحش بهم گفتی دلم درد میکنه که بهت گفتم نرو ولی اصلا قبول نکردی خلاصه رفتی و امدی خونه دیدم زیاد حالت خوب نیست و تا بعدظهر دیگه حالت خیلی بد شد و رفتیم دکتر که اینقدر بیحال بودی بهت سرم داد همش با بیحالی میگفتی که نمیخوام بزنم اما وقتی زد صدات هم در نیامد الهی مادرت فدات شه که اینقدر صبور و مظلومی.خلاصه فرداش هم نزاشتم بری مدرسه تا حالت کامل خوب شد و بعد امام همش ناراحت بودی بخاطر مدرسه که نرفتی.

قربونت بشم عزیزم که اینقدر بیحالی

عزیز دل مامان ایشالله هیچ وقت مریض نشیبوس




[ موضوع : پنج سالگی تا شش سالگی]
تاريخ : چهارشنبه 1 آذر 1396 | Array | نویسنده : مامان وبابا |

دختر عزیزم محدثه جونی

امسال محرم شما دختر گلم بیشتر همه چیو درک میکردی و همش از من و بابا جون سوال از واقعه کربلا میپرسیدی و کنجکاویت خیلی بیشتر شده بود.امسال بخاطر وضیعت من کمتر تونستیم به چیذر بریم و بیشتر هیئت دم در خونمون میرفتیم که خیلی خوب بود.

قبول باشه عزیز دلم




[ موضوع : پنج سالگی تا شش سالگی]
تاريخ : شنبه 15 مهر 1396 | Array | نویسنده : مامان وبابا |

دختر گلم محدثه جونی

چهارشنبه 29 شهریور جشن شروع پیش دبستانی شما عشق مامان بود که با هم رفتیم.واای مامانی جون چقدر ذوق داشتی از شب قبلش اصلا خوابت نمیرفت همش در مورد جشن با من صحبت میکردی بابا جونی صبح که میخواست بره سرکار برای شما یه نون تازه گرفت برای صبحونه و رفت سرکار.من وقتی صدات کردم با یه صدا سریع بلند شدی و کلی خوشحال و سرحال در جا بلند شدی که بریم.امیدوارم تا آخرش همینطور ذوق داشته باشیبوس

ایشالله همیشه موفق باشی گل مامان




[ موضوع : پنج سالگی تا شش سالگی]
تاريخ : جمعه 31 شهريور 1396 | Array | نویسنده : مامان وبابا |

دختر عزیزم محدثه جونی

باورم نمیشه که اینقدر بزرگ شدی و میخوای به پیش دبستانی بری.خیلی خوشحالم و خدارو شکر میکنم که دخترکم بزرگ و خانم شده و برای خودش میخواد به پیش دبستانی بره.برای خرید لوازم تحریر که میخواستیم بریم خیلی ذوق داشتی و کلی برای خودت خرید کردی من و بابا جون که از شما بیشتر ذوق داشتیم و هر چی خواستی برات خریدیم.دختر نازم امیدوارم همیشه موفق باشی و به آرزوهای قشنگت برسی.

اینم چند تا عکس از روز خرید




[ موضوع : پنج سالگی تا شش سالگی]
تاريخ : دوشنبه 27 شهريور 1396 | Array | نویسنده : مامان وبابا |

دختر گلم محدثه جونی
از وقتی که دیگه بزرگتر شدی و فوتبال و پرسپولیس و شناختی بابا جون آرزوش بود که شما رو به استادیوم ببره و بازی و از نزدیک ببینی اما شما همش میگفتی که نمیام و بابا جون هر کاری میکرد راضی نمیشدی.
تا این که بالاخره بعد این همه تلاش با ترفندی موفق شد شما رو ببره.روزی که پرسپولیس بازی داشت شب شام قرار گذاشتیم بریم خونه همکار بابا جون که از اونجا شما و بابا جون به همراه دوست باباجون و بچه هاش برید.باباجون به شما نگفت که میخوایم به استادیوم بریم ولی شما تو راه متوجه شدیو به باباجون گفتی اگه بد بود سریع برگردید که وقتی رفتی خیلی خوشت امده بود و کلی کیف کردی.و بابا جون و به این آرزوش رسوندی.


                                قربون دختر پرسپولیسم بشم.
 

 

 

 

 




[ موضوع : پنج سالگی تا شش سالگی]
تاريخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 | Array | نویسنده : مامان وبابا |

دختر عزیزم محدثه جونی
امروز روز ولادت حضرت معصومه(س)و روز دختر بود.به همین مناسبت بابا جونی یه کیک خوشگل برای شما و نیکا جونی گرفت و این روز و برای شما دخترای خوشگل خونه مامان جونی جشن گرفتیم

 


عشق های من روزتون مبارک




[ موضوع : پنج سالگی تا شش سالگی]
تاريخ : پنجشنبه 4 مرداد 1396 | Array | نویسنده : مامان وبابا |

دختر عزیزم محدثه جونی

نزدیک ولادت حضرت معصومه(س)با همکار باباجونی به حرم حضرت معصومه(س) و جمکران به زیارت رفتیم که خیلی خوب بود و کلی خوش گذشت.

زیارتت قبول دختر گلم

اینم عکس شما با پسر همکار بابا جون




[ موضوع : پنج سالگی تا شش سالگی]
تاريخ : شنبه 31 تير 1396 | Array | نویسنده : مامان وبابا |

دختر گلم محدثه جونی
باز هم لطف و کرامت امام رضا شامل حال ما شد و ما رو طلبید به حرم قشنگش.بابا جون از طرف اداره باید به ماموریت میرفت با خانواده که رفتیم و مامان جون هم همراه ما امد خیلی خیلی سفر خوبی بود و پنج روزی بودیم  که کلی خوش گذشت.مخصوصا اینکه ایندفعه یه فرقی میکرد که یه نی نی تو راهی داشتیم که شما خیلی ذوق میکردی و همش مواظب من بودی عشقم.خداروشکر که اینقدر منتظر نی نی هستی و همش تو حرم براش دعا میکردی.

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

بفرمایید ادامه مطلب...


ادامه مطلب

[ موضوع : پنج سالگی تا شش سالگی]
تاريخ : دوشنبه 19 تير 1396 | Array | نویسنده : مامان وبابا |

دختر قشنگم محدثه جونی

امسال تولدت مثل پارسال دوباره تو ماه مبارک رمضان بود ولی چون دقیقا شب احیا بود نشد که همون روز بگیریم و یه هفته دیرتر گرفتیم.

تولد امسالت هم با تولدهای سال پیش یه فرق دیگه ای هم داشت اینکه دو روز بود و توی یه باغ قشنگ تو کرج بابا جونی یه ویلای خیلی شیک رزرو کرده بود که بریم و خوش بگذرونیم.

عزیز دلم تم تولدت هم از بعد از تولد پارسالت انتخاب کردی و همش میگفتی میکی موس میخوام باشه و نظرت هم اصلا عوض نشد.خلاصه منم سعی کردم همه چیز ست میکی موس باشه  همونجوری که خودت دوست داشتی.از یک ماه قبل لباست و سفارش دادم و عکس آتلیه هم گرفتیم.

خلاصه من و بابایی همه سعیمون رو کردیم که شما پرنسس خوشگل ما راضی باشی که خداروشکر هم همینطور شد.

تولدت مبارک پرنسس عزیز ما

بقیه عکسا ادامه مطلب...



ادامه مطلب

[ موضوع : پنج سالگی تا شش سالگی]
تاريخ : شنبه 10 تير 1396 | Array | نویسنده : مامان وبابا |

دختر عزیزم محدثه جونی
باورم نمیشه دخترم اینقدر بزرگ شده باشی که امسال باید به پیش دبستانی بری.واقعا خیلی زود گذشت و برام غیر قابل باوره.خدایا شکرتمحبت
وقت ثبت نام خیلی خوشحال بودی و همش منتظری که تا مدرسه ها زودتر باز بشه.

اینجا هم روزیه که برای ثبت نام رفتیم(قربون چشمات که آفتاب بهش خورده جمع شدهبوس)
 




[ موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
تاريخ : دوشنبه 5 تير 1396 | Array | نویسنده : مامان وبابا |

دختر گلم محدثه جونی

ماه مبارک رمضان امسال هم مثل سالهای پیش هر شب به هیأت حاج منصور رفتیم و شب و تا سحر بیدار بودیم که شما دختر گلم خیلی دوست داشتی و با ذوق هر شب منتظر بودی تا بریم.امسال یه غرفه فرهنگی هم گذاشته بودن برای بچه ها که برن و اونجا برای نقاشی و قرآن و بازی و سرگرمی های جور واجور  که خیلی شما دوست داشتی که هر وقت میرفتیم سریع میرفتی قران میخوندی و نقاشی میکشیدی و...و با این کارا امتیاز جمع میکردی که با این امتیازها جایزه میدادن.از بین این جایزه ها یه عروسک بود که خیلی دوست داشتی که اونو بگیری که امتیازش زیاد بود خلاصه تلاش کردی و چند شب امتیازجمع کردی و بالاخره گرفتی.

اینجا تو همون غرفه هاست مشغول نقاشی کشیدنی

اینم همون عروسکی که دوست داشتی بگیری

عزیز دل مامان شب زنده داریت قبولبوس




[ موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
تاريخ : يکشنبه 4 تير 1396 | Array | نویسنده : مامان وبابا |

دختر گلم محدثه جونی

یه روز بابا جون شما ونیکا جونی رو با خودش برده بود کارواش که ماشین و بشوره که بعد از اونجا بردتون شیرینی فروشی و یه کیک خوشگل برات خریده بود که خودت هم انتخاب کرده بودی به مناسبت ماهگردت که درست همون روز بود بعد که امدید دیدم چ کیک خوشگلی بعدش این روز قشنگ و جشن گرفتیم و کلی خوش گذشت.

عزیز دلم چهل و نهمین ماهگردت مبارک

اینم عکس شما با نیکا جونی




[ موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
تاريخ : جمعه 29 ارديبهشت 1396 | Array | نویسنده : مامان وبابا |

سلام دخترک عزیز بابا محدثه جونم؛

میخوام یه خبر خیلی خیلی خوب بهت بدم و اونم اومدن یه کوچولوی نازنین و یار روزهای آینده تو. دخترک روز 96/2/9 وقتی به همراه مامانو رفتیم دکتر متوجه شکوفا شدن یک نوگل تازه شدیم. والبته دو سه روزی این خبر طول کشید که به شما بگیم چون هر وقت حرفش میشد میگفتی که دوست ندارم. ولی خوب علیرغم حدس و گمان ما شما خیلی خوشحال شدی و گفتی همه چی براش بخربم و همه جا ببریمش.

مبارکت باشه باباجونم




[ موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
تاريخ : سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 | Array | نویسنده : مامان وبابا |

دختر عزیزم محدثه جونی

چند روز اول عید که مشغول دید و بازدید عید در تهران بودیم و تقریبا خونه ی همه فامیلا رفتیم و کلی عیدی گرفتی  و خوش گذروندیم.یه سفر یه روزه هم به سمنان خونه ی دایی مامان رفتیم که اونجا هم خیلی خوش گذشت.برای مسافرت هم از یک ماهه پیش برنامه ریزی کرده بودیم با دایی اینا و مامانجونشون بریم شمال که بابا جونی یه ویلای خیلی شیک در بندر انزلی رزو کرده بود که از یازدهم عید بریم تا چهاردم که سیزده بدر هم شمال بودیم.

خلاصه خیلی سفر خوبی بود و کلی خوش گدشت بقیه شرح ماجرای سفر با عکسا توضیح میدم برات.

برای دیدن بقیه عکسا بفرمایید ادامه مطلب...

 



ادامه مطلب

[ موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
تاريخ : 20 فروردين 1396 | Array | نویسنده : مامان وبابا |

دختر گلم محدثه جونم

عیدت مبارک عزیز دلم ایشالله سال خوب و توام با سلامتی  و دل خوش برات باشه گل مامان.

بانوی کوچک من امسال پیش دبستانی باید ثبت نامت کنم و من هچنان متعجبم از گذر زمان که اینقدر زود میگذره و گل مامان اینقدر زود بزرگ شده.خدارو شکر میکنم عزیز دلم.ایشالله که همیشه سالم باشی و هیچ وقت ناراحتیت رو نبینم.

سالی که گذشت تقریبا از آخرای سال همش به بابایی میگفتی که تبلت میخوام و بابا جونی گفت برای عید برات عیدی میگرم که به قولش عمل کرد و بهت عیدی داد که کلی خوشحال شدی و تشکر کردی عسلکم..

عیدت مبارک عشقم

وااای باباجونی ممنونم

اینجا هم آماده شدی بریم عید دیدنی




[ موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
تاريخ : سه شنبه 1 فروردين 1396 | Array | نویسنده : مامان وبابا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد