محدثه؛فرشته کوچولوی ما
X

محدثه؛فرشته کوچولوی ما
تموم دنیای مامان و بابا

دختر گلم محدثه جونی
باز هم لطف و کرامت امام رضا شامل حال ما شد و ما رو طلبید به حرم قشنگش.بابا جون از طرف اداره باید به ماموریت میرفت با خانواده که رفتیم و مامان جون هم همراه ما امد خیلی خیلی سفر خوبی بود و پنج روزی بودیم  که کلی خوش گذشت.مخصوصا اینکه ایندفعه یه فرقی میکرد که یه نی نی تو راهی داشتیم که شما خیلی ذوق میکردی و همش مواظب من بودی عشقم.خداروشکر که اینقدر منتظر نی نی هستی و همش تو حرم براش دعا میکردی.

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

بفرمایید ادامه مطلب...

ادامه مطلب


[موضوع : پنج سالگی تا شش سالگی]
[ دوشنبه 19 تير 1396 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر قشنگم محدثه جونی

امسال تولدت مثل پارسال دوباره تو ماه مبارک رمضان بود ولی چون دقیقا شب احیا بود نشد که همون روز بگیریم و یه هفته دیرتر گرفتیم.

تولد امسالت هم با تولدهای سال پیش یه فرق دیگه ای هم داشت اینکه دو روز بود و توی یه باغ قشنگ تو کرج بابا جونی یه ویلای خیلی شیک رزرو کرده بود که بریم و خوش بگذرونیم.

عزیز دلم تم تولدت هم از بعد از تولد پارسالت انتخاب کردی و همش میگفتی میکی موس میخوام باشه و نظرت هم اصلا عوض نشد.خلاصه منم سعی کردم همه چیز ست میکی موس باشه  همونجوری که خودت دوست داشتی.از یک ماه قبل لباست و سفارش دادم و عکس آتلیه هم گرفتیم.

خلاصه من و بابایی همه سعیمون رو کردیم که شما پرنسس خوشگل ما راضی باشی که خداروشکر هم همینطور شد.

تولدت مبارک پرنسس عزیز ما

بقیه عکسا ادامه مطلب...


ادامه مطلب


[موضوع : پنج سالگی تا شش سالگی]
[ شنبه 10 تير 1396 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر عزیزم محدثه جونی
باورم نمیشه دخترم اینقدر بزرگ شده باشی که امسال باید به پیش دبستانی بری.واقعا خیلی زود گذشت و برام غیر قابل باوره.خدایا شکرتمحبت
وقت ثبت نام خیلی خوشحال بودی و همش منتظری که تا مدرسه ها زودتر باز بشه.

اینجا هم روزیه که برای ثبت نام رفتیم(قربون چشمات که آفتاب بهش خورده جمع شدهبوس)
 



[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ دوشنبه 5 تير 1396 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر گلم محدثه جونی

ماه مبارک رمضان امسال هم مثل سالهای پیش هر شب به هیأت حاج منصور رفتیم و شب و تا سحر بیدار بودیم که شما دختر گلم خیلی دوست داشتی و با ذوق هر شب منتظر بودی تا بریم.امسال یه غرفه فرهنگی هم گذاشته بودن برای بچه ها که برن و اونجا برای نقاشی و قرآن و بازی و سرگرمی های جور واجور  که خیلی شما دوست داشتی که هر وقت میرفتیم سریع میرفتی قران میخوندی و نقاشی میکشیدی و...و با این کارا امتیاز جمع میکردی که با این امتیازها جایزه میدادن.از بین این جایزه ها یه عروسک بود که خیلی دوست داشتی که اونو بگیری که امتیازش زیاد بود خلاصه تلاش کردی و چند شب امتیازجمع کردی و بالاخره گرفتی.

اینجا تو همون غرفه هاست مشغول نقاشی کشیدنی

اینم همون عروسکی که دوست داشتی بگیری

عزیز دل مامان شب زنده داریت قبولبوس



[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ يکشنبه 4 تير 1396 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر گلم محدثه جونی

یه روز بابا جون شما ونیکا جونی رو با خودش برده بود کارواش که ماشین و بشوره که بعد از اونجا بردتون شیرینی فروشی و یه کیک خوشگل برات خریده بود که خودت هم انتخاب کرده بودی به مناسبت ماهگردت که درست همون روز بود بعد که امدید دیدم چ کیک خوشگلی بعدش این روز قشنگ و جشن گرفتیم و کلی خوش گذشت.

عزیز دلم چهل و نهمین ماهگردت مبارک

اینم عکس شما با نیکا جونی



[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ جمعه 29 ارديبهشت 1396 ] [ ] [ مامان وبابا ]

سلام دخترک عزیز بابا محدثه جونم؛

میخوام یه خبر خیلی خیلی خوب بهت بدم و اونم اومدن یه کوچولوی نازنین و یار روزهای آینده تو. دخترک روز 96/2/9 وقتی به همراه مامانو رفتیم دکتر متوجه شکوفا شدن یک نوگل تازه شدیم. والبته دو سه روزی این خبر طول کشید که به شما بگیم چون هر وقت حرفش میشد میگفتی که دوست ندارم. ولی خوب علیرغم حدس و گمان ما شما خیلی خوشحال شدی و گفتی همه چی براش بخربم و همه جا ببریمش.

مبارکت باشه باباجونم



[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر عزیزم محدثه جونی

چند روز اول عید که مشغول دید و بازدید عید در تهران بودیم و تقریبا خونه ی همه فامیلا رفتیم و کلی عیدی گرفتی  و خوش گذروندیم.یه سفر یه روزه هم به سمنان خونه ی دایی مامان رفتیم که اونجا هم خیلی خوش گذشت.برای مسافرت هم از یک ماهه پیش برنامه ریزی کرده بودیم با دایی اینا و مامانجونشون بریم شمال که بابا جونی یه ویلای خیلی شیک در بندر انزلی رزو کرده بود که از یازدهم عید بریم تا چهاردم که سیزده بدر هم شمال بودیم.

خلاصه خیلی سفر خوبی بود و کلی خوش گدشت بقیه شرح ماجرای سفر با عکسا توضیح میدم برات.

برای دیدن بقیه عکسا بفرمایید ادامه مطلب...

 


ادامه مطلب


[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ 20 فروردين 1396 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر گلم محدثه جونم

عیدت مبارک عزیز دلم ایشالله سال خوب و توام با سلامتی  و دل خوش برات باشه گل مامان.

بانوی کوچک من امسال پیش دبستانی باید ثبت نامت کنم و من هچنان متعجبم از گذر زمان که اینقدر زود میگذره و گل مامان اینقدر زود بزرگ شده.خدارو شکر میکنم عزیز دلم.ایشالله که همیشه سالم باشی و هیچ وقت ناراحتیت رو نبینم.

سالی که گذشت تقریبا از آخرای سال همش به بابایی میگفتی که تبلت میخوام و بابا جونی گفت برای عید برات عیدی میگرم که به قولش عمل کرد و بهت عیدی داد که کلی خوشحال شدی و تشکر کردی عسلکم..

عیدت مبارک عشقم

وااای باباجونی ممنونم

اینجا هم آماده شدی بریم عید دیدنی



[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ سه شنبه 1 فروردين 1396 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر عزیزم محدثه جونی

روزهای پایانی سال و همه مشغول خونه تکونی و خرید و آماده شدن برای سال جدید که شما گل مامان هم همش دوست داشتی به من تو کارا کمک کنی کلی ذوق داشتی که عید بشه و تو آماده کردن هفت سین هم خیلی به مامانی کمک کردی.

عزیز دل مامان سالی که گذشت سال خوبی بود و شما دختر گلم کلی خانوم تر شدی و امیدوارم سال جدید هم سال خوبی برای همه باشه و همینطور برای ما.

اینجا رفته بودیم خرید وسایل خونه

اینجا هم داشتی تخم مرغ های هفت سین و رنگ میکردی

عشق مامان عاشقتم



[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ دوشنبه 30 اسفند 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر عزیزم محدثه جان

مربی مهد قرآن شما (خانم صفری)برای پسرش یه تولد گرفت و بچه های مهد و دعوت کرد به خونشون که شما خیلی دوست  داشتی بریم و کلی خوشحال شدی که با عمه و ماهان جون رفتیم و کلی خوش گذشت.این تولدی که رفتیم با همه تولدا فرق میکرد و مولودی بود و شما کلی تعجب کرده بودید ولی در کل خیلی بهت خوش گذشت.



[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ يکشنبه 1 اسفند 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر عزیزم محدثه جونی

به مناسب دهه ی فجر اداره دایی جونی هر سال مراسم میگیرن و دعوتشون میکنن که دایی جون برای ما هم کارت میگیره و مارو همراه خودشون میبره که خیلی مراسم خوبی داره هم برای شما بچه ها و هم برای ما.

شما و نیکا جونی که خیلی حال کردید و بهتون خوش گذشت.اونجا رو صورت بچه ها نقاشی میکردن که شما گفتی میخوام خرگوش بشم و نیکا جونی هم موش.الهی دورتون بگردم که اینقدر عشقید.یه جایی هم بود کلی با نیکا جون خمیر بازی کردید.خلاصه کلی خوش گذشت.

دست دایی جونی درد نکنه بخاطر دعوتش.



[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ جمعه 22 بهمن 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

عزیز دل مامان محدثه جونی

من درست روز تولدم که 13 بهمن ماه هستش بیرون از خونه بودم و جایی کار داشتم تا امدم خونه دیدم شما و بابا جونی منو حسابی غافلگیر کردید و یه تولد کوچولو برام گرفتید و مامان جون و بابا حاجی و دایی مهدی و خاله فاطمه و نیکا جونی رو هم دعوت کردید که من خیلی خوشحال شدم.

ومن خدارو شاکرم به خاطر داشتن همسر عزیزم و شما دختر گلم که اینقدر خوبید ایشالله که همیشه سایه ی باباجونی رو سرمون باشه و همیشه خوش باشیم.

همسر گلم و دختر عزیزم ازتون ممنونم.

اینم عکس شما با نیکا جونی



[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ چهارشنبه 13 بهمن 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر گلم محدثه جونی

اول از همه یه معذرت خواهی از دختر گلم که یکم این مطلب و دیر دارم برات مینویسم چون واقعا حسابی سرم شلوغ بود و درگیر بودم.

عزیز دل مامان یه چند وقت پیش خونه ی دایی صفر بودیم که یه دفعه ای با عمه الهام و عمو محمد اینا تصمیم گرفتیم بریم به برج میلاد که خیلی خوب بود و خوش گذشت.شما با ایلیا جون و ماهان عزیز کلی خوش گذروندید و حال کردید.

بفرمایید ادامه مطلب...


ادامه مطلب


[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ شنبه 2 بهمن 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر گلم محدثه جونی

تجربه ی چهارمین یلدا با حضور فرشته ی پاکی چون تو،لحظاتش همه دست نیافتنی.

دختر عزیزم لحظات پایانی پاییزت،پر از خش خش آرزوهای قشنگ.

یلدات مبارک بانوی کوچک من

امسال شب یلدا به خونه ی مامانجون و باباحاجی  رفتیم که دایی جونی و خاله فاطمه و نیکا جونی هم بودن و دو مهمون عزیز دیگه مامان مرضی و آقاجون هم بودن که دیگه حسابی جمعمون جمع شد و کلی خوش گذشت.

برای دیدن بقیه عکسا بفرمایید ادامه مطلب...

 


ادامه مطلب


[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ چهارشنبه 1 دی 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دخترک عزیزم محدثه جونی

در روز 19 آذر 95 جمعه صبح که از خواب بیدار شدیم دیدیم وای زمین سفیده سفیده و کلی برف آمده کلی خوشحال شدیم  من و بابایی شما رو صدا کردیم که محدثه جونی بلند شو برف امده بریم برف بازی.اخه شب قبلش تصمیم گرفته بودیم که به پیست آبعلی بریم و اونجا شما برف بازی کنی و آدم برفی درست کنی.وقتی از خواب بیدار شدی کلی ذوق کردی و صبحونتوکه باباجونی رفته بود حلیم گرفته بود و نان تازه کامل خوردی تا حاضر شیم بریم برف بازی و به من گفتی که به نیکا جونی هم بگیم تا با ما بیاد برف بازی.خلاصه رفتیم ولی یکم برفا آب شده بود ولی اونقدری بود که یه آدم برفی کوچولو درست کردیم و کلی بازی کردین.

بعداز اونجا به خونه ی مامانجون رفتیم که ناهار آبگوشت بود غذای مورد علاقه ی شما که خیلی دوست داری و ناهارت هم کامل خوردی بعدش هم بابایی گفت میخوام ببرمتون یعنی شما و نیکا جونی و به مجتمع شاپرک ها همون پارک تخم مرغی که خودت میگی و اونجا هم کلی بازی و شادی کردی و خیلی بهتون خوش گذشت.

بعد از اونجا هم به رستوران بختیاری رفتیم که مهمون دایی جون بودیم که شیرینی ماشینش که تازه خریده رو بهمون داد.

خلاصه یه جمعه ی خیلی خوب بود و کلی خوش گذشت.

برای دیدن بقیه عکسا بفرمایی ادامه مطلب...


ادامه مطلب


[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ دوشنبه 22 آذر 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

آبان ماه سال 90 خدای مهربون یک فرشته کوچولو رو مهمون دل من کرد. یک دختر کوچولوی ناز و خواستنی. دخمل نازم من و بابایی تصمیم گرفتیم اسم شما رو محدثه بذاریم. محدثه یعنی كسي كه فرشته با او سخن مي گويد و يكي از القاب بهترين زنان عالم خانم فاطمه زهرا (س) است. دخترم تو هم فرشته ما هستي.
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 47
بازدید دیروز : 221
بازدید هفته گذشته : 268
کل بازدید : 235930
امکانات وب