محدثه؛فرشته کوچولوی ما

محدثه؛فرشته کوچولوی ما
تموم دنیای مامان و بابا

دختر گلم محدثه جونم

عیدت مبارک عزیز دلم ایشالله سال خوب و توام با سلامتی  و دل خوش برات باشه گل مامان.

بانوی کوچک من امسال پیش دبستانی باید ثبت نامت کنم و من هچنان متعجبم از گذر زمان که اینقدر زود میگذره و گل مامان اینقدر زود بزرگ شده.خدارو شکر میکنم عزیز دلم.ایشالله که همیشه سالم باشی و هیچ وقت ناراحتیت رو نبینم.

سالی که گذشت تقریبا از آخرای سال همش به بابایی میگفتی که تبلت میخوام و بابا جونی گفت برای عید برات عیدی میگرم که به قولش عمل کرد و بهت عیدی داد که کلی خوشحال شدی و تشکر کردی عسلکم..

عیدت مبارک عشقم

وااای باباجونی ممنونم

اینجا هم آماده شدی بریم عید دیدنی



[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ سه شنبه 1 فروردين 1396 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر عزیزم محدثه جونی

روزهای پایانی سال و همه مشغول خونه تکونی و خرید و آماده شدن برای سال جدید که شما گل مامان هم همش دوست داشتی به من تو کارا کمک کنی کلی ذوق داشتی که عید بشه و تو آماده کردن هفت سین هم خیلی به مامانی کمک کردی.

عزیز دل مامان سالی که گذشت سال خوبی بود و شما دختر گلم کلی خانوم تر شدی و امیدوارم سال جدید هم سال خوبی برای همه باشه و همینطور برای ما.

اینجا رفته بودیم خرید وسایل خونه

اینجا هم داشتی تخم مرغ های هفت سین و رنگ میکردی

عشق مامان عاشقتم



[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ دوشنبه 30 اسفند 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر عزیزم محدثه جان

مربی مهد قرآن شما (خانم صفری)برای پسرش یه تولد گرفت و بچه های مهد و دعوت کرد به خونشون که شما خیلی دوست  داشتی بریم و کلی خوشحال شدی که با عمه و ماهان جون رفتیم و کلی خوش گذشت.این تولدی که رفتیم با همه تولدا فرق میکرد و مولودی بود و شما کلی تعجب کرده بودید ولی در کل خیلی بهت خوش گذشت.



[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ يکشنبه 1 اسفند 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر عزیزم محدثه جونی

به مناسب دهه ی فجر اداره دایی جونی هر سال مراسم میگیرن و دعوتشون میکنن که دایی جون برای ما هم کارت میگیره و مارو همراه خودشون میبره که خیلی مراسم خوبی داره هم برای شما بچه ها و هم برای ما.

شما و نیکا جونی که خیلی حال کردید و بهتون خوش گذشت.اونجا رو صورت بچه ها نقاشی میکردن که شما گفتی میخوام خرگوش بشم و نیکا جونی هم موش.الهی دورتون بگردم که اینقدر عشقید.یه جایی هم بود کلی با نیکا جون خمیر بازی کردید.خلاصه کلی خوش گذشت.

دست دایی جونی درد نکنه بخاطر دعوتش.



[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ جمعه 22 بهمن 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

عزیز دل مامان محدثه جونی

من درست روز تولدم که 13 بهمن ماه هستش بیرون از خونه بودم و جایی کار داشتم تا امدم خونه دیدم شما و بابا جونی منو حسابی غافلگیر کردید و یه تولد کوچولو برام گرفتید و مامان جون و بابا حاجی و دایی مهدی و خاله فاطمه و نیکا جونی رو هم دعوت کردید که من خیلی خوشحال شدم.

ومن خدارو شاکرم به خاطر داشتن همسر عزیزم و شما دختر گلم که اینقدر خوبید ایشالله که همیشه سایه ی باباجونی رو سرمون باشه و همیشه خوش باشیم.

همسر گلم و دختر عزیزم ازتون ممنونم.

اینم عکس شما با نیکا جونی



[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ چهارشنبه 13 بهمن 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر گلم محدثه جونی

اول از همه یه معذرت خواهی از دختر گلم که یکم این مطلب و دیر دارم برات مینویسم چون واقعا حسابی سرم شلوغ بود و درگیر بودم.

عزیز دل مامان یه چند وقت پیش خونه ی دایی صفر بودیم که یه دفعه ای با عمه الهام و عمو محمد اینا تصمیم گرفتیم بریم به برج میلاد که خیلی خوب بود و خوش گذشت.شما با ایلیا جون و ماهان عزیز کلی خوش گذروندید و حال کردید.

بفرمایید ادامه مطلب...


ادامه مطلب


[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ شنبه 2 بهمن 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر گلم محدثه جونی

تجربه ی چهارمین یلدا با حضور فرشته ی پاکی چون تو،لحظاتش همه دست نیافتنی.

دختر عزیزم لحظات پایانی پاییزت،پر از خش خش آرزوهای قشنگ.

یلدات مبارک بانوی کوچک من

امسال شب یلدا به خونه ی مامانجون و باباحاجی  رفتیم که دایی جونی و خاله فاطمه و نیکا جونی هم بودن و دو مهمون عزیز دیگه مامان مرضی و آقاجون هم بودن که دیگه حسابی جمعمون جمع شد و کلی خوش گذشت.

برای دیدن بقیه عکسا بفرمایید ادامه مطلب...

 


ادامه مطلب


[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ چهارشنبه 1 دی 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دخترک عزیزم محدثه جونی

در روز 19 آذر 95 جمعه صبح که از خواب بیدار شدیم دیدیم وای زمین سفیده سفیده و کلی برف آمده کلی خوشحال شدیم  من و بابایی شما رو صدا کردیم که محدثه جونی بلند شو برف امده بریم برف بازی.اخه شب قبلش تصمیم گرفته بودیم که به پیست آبعلی بریم و اونجا شما برف بازی کنی و آدم برفی درست کنی.وقتی از خواب بیدار شدی کلی ذوق کردی و صبحونتوکه باباجونی رفته بود حلیم گرفته بود و نان تازه کامل خوردی تا حاضر شیم بریم برف بازی و به من گفتی که به نیکا جونی هم بگیم تا با ما بیاد برف بازی.خلاصه رفتیم ولی یکم برفا آب شده بود ولی اونقدری بود که یه آدم برفی کوچولو درست کردیم و کلی بازی کردین.

بعداز اونجا به خونه ی مامانجون رفتیم که ناهار آبگوشت بود غذای مورد علاقه ی شما که خیلی دوست داری و ناهارت هم کامل خوردی بعدش هم بابایی گفت میخوام ببرمتون یعنی شما و نیکا جونی و به مجتمع شاپرک ها همون پارک تخم مرغی که خودت میگی و اونجا هم کلی بازی و شادی کردی و خیلی بهتون خوش گذشت.

بعد از اونجا هم به رستوران بختیاری رفتیم که مهمون دایی جون بودیم که شیرینی ماشینش که تازه خریده رو بهمون داد.

خلاصه یه جمعه ی خیلی خوب بود و کلی خوش گذشت.

برای دیدن بقیه عکسا بفرمایی ادامه مطلب...


ادامه مطلب


[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ دوشنبه 22 آذر 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر گلم محدثه جونی

یه روز خوب پاییزی ظهر بود که بهت گفتم مامانی دوست داری کیک درست کنیم کلی خوشحال شدی و گفتی مامانی کیک درست کنیم و برای عروسکام جشن تولد بگیریم و به نیکا جون و مامانجون و خاله فاطمه هم بگیم بیان.خلاصه شروع کردیم به درست کردن کیک که خیلی شما دوست داری این کارو.

اینجا مشغول درست کردن کیک هستس عشق مامان

اینجا هم کیک آماده شد و عروسک ها ی بزرگتو  آوردی و چیدی

اینم عکس شما با عروسکات

اینم شما با نیکا جونی و عروسکا

دخترکم برایت از ته دل دعا میکنم که همیشه شاد باشی و بخندیبوس



[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ يکشنبه 21 آذر 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر عزیزم محدثه جونی

خانم مربی شما که  فامیلیشون خانم صفری هستش خیلی خانم خوب و مهربونیه آخر هر ترم برای شما بچه ها یه جشن میگیره و یه امتحان از شما که ببینه سوره ها رو حفظ شدین یا نه.که شما دختر باهوشم همه رو حفظ بودی و یه 20 خوشگل از خانمتون گرفتی.

اینم چند تا عکس از روز جشن

عزیز دل مامان ایشالله همیشه شاهد موفقیت های بزرگ تو زندیگت باشم



[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ دوشنبه 1 آذر 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر عزیزم محدثه جونی

از اونجایی که دانشگاه مامانی نزدیک خونمونه و من پنجشنبه ها چون کلاسم طولانیه و ظهر یه دو ساعتی بیکارم میام خونه و بعدش دوباره میرم دانشگاه اما یکی از این پنج شنبه ها که امدم خونه گفتی که مامانی دیگه نرو و کلی بهونه گرفتی و منم اصلا نمیتونستم که نرم ولی شما اصلا قانع نشدی و منم گفتم میخوای با من بیایی و کلی خوشحال شدی و گفتی منم باهات میام خلاصه امدی کلی دختر خوبی بودی و اصلا اذیت نکردی اینم چند عکس از دختر شیطون خودمبوس

اینجا  استاد شده بودیقه قهه

عزیزم ایشالله یه روز دانشگاه رفتن خودتو ببینم عزیزم

 



[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ دوشنبه 1 آذر 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر عزیزم محدثه جونی

اگه یادت باشه پارسال یه مطلب برات نوشته بودم که به مهد رفته بودی اما از اونجایی که بدون من اصلا نمیموندی چند جلسه بیشتر نرفتیم منم گذاشتم یه مدتی بگذره و بعدش به باشگاه ثبت نامت کردم برای ژیمناستیک که یک ماهی هم اونجا وایستادی و بعدش هر کاری کردم نموندی و همش بهونه میگرفتی.

خلاصه من دیگه یه مدتی بیخیال شدم و یه چند ماهی گذشت تا اینکه یه روز بهت گفتم میخوای بریم کلاسی که ماهان میره خلاصه قبول کردی و رفتیم چون از محله ای که ما هستیم دورتر بود و سرای محله ی نزدیک خونه ی خود ماهان و مامان مرضی بود اما با این حال من کلی خوشحال شدم گفتم اشکال نداره اونجا هم بریم خوبه و با ماشین میریم و هفته ای دو جلسه هم بیشتر نیست.

جلسه اول که رفتیم (تقریبا 20 تیر)  همش بهم میگفتی مامان پشت در بشین و نرو منم نشستم اما اصلا بیرونم نیومدی که ببینی نشستم یا نه،اصلا دیگه بهونه نگرفتی و موندی حتی بعضی از روزها که ماهان هم نبود موندی و اونجا رو خیلی دوست داشتی  و خدارو شکر که تا این لحظه که دارم برات مینویسم همش میگی مامانی کی کلاس دارم و عاشق کلاست شدی.

و تو این کلاسی که میری تا الان سوره ی آیه الکرسی و ناس و فلق و توحید و مسد و کوثر و دعای فرج و کاملا حفظی و یه چند تا شعر خوشگل و کلی نقاشی های جدید یاد گرفتی.خداروشکر

توی این مدتی که کلاس میرفتی یه  اردو گذاشتن تو ایام محرم برای زیارت به امامزاده عینعلی و زینعلی که رفتیم و خیلی تجربه ی خوبی بود برای دختر گلم.تو این اردو نیکا جون هم با مامانش امدن و ماهان  هم با مامان مرضی امد با دوستایی که تو کلاست بودن. با ماماناشون.خلاصه خیلی خوب بود و کلی خوش گذشت.

اینجا صبح زوده که میخواستیم سوار اتوبوس بشیم

برای دیدن بقیه عکسا بفرمایید ادامه مطلب...


ادامه مطلب


[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ دوشنبه 1 آذر 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر گلم محدثه جونی

امسال هم دهه ی اول محرم مثل سالهای گذشته به هیئت محمود کریمی تو چیذز امام زاده علی اکبر رفتیم که خیلی خوب بود و شما بزرگتر شده بودی و اصلا اذیت نکردی و خودت دوست داشتی که بریم و نوحه هایی که تو هیئت میگفت و حفظ میشدی و تکرار میکردی.(الان که دارم برات این مطلب و مینویسم داری بهم میگی مامانی برام بنویس که نوحه ی عمو سوختم و خیلی دوست دارم)

دخترکم بعضی اوقات یه سوالایی از من در مورد حضرت رقیه و باباش و عمه اش از من میپرسیدی و از همه چیز دوست داشتی که بدونی و از اون به بعد اسم حضرت رقیه رو تو بازیهایی که میکنی میاری عزیزمبوس

با نیکا جون هر روز با هم بودیم(اینجا هم روز حضرت رقیه اس که کلی گلسر به شما دخترا دادن)

دختر عزیزم و نیکا جونم ایشالله حضرت رقیه نگهدارتون باشه عزیزانم

 



[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ چهارشنبه 26 آبان 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر گلم محدثه جونی

یکی از دایی های مامان تو سمنان زندگی میکنه که عروسی دخترش بود و به همین خاطر به شهر سمنان رفتیم.که شهمیرزاد هم یه جای خیلی خوبه تو سمنان که  بابایی یه جای خیلی خوب دو  روزی رزرو کرده بود که بریم یه آب و هوایی عوض کنیم و هم به عروسی بریم که خیلی خوش گذشت و خوب بود که به همراه بابا حاجی و مامانجون و دایی جونی و خاله فاطمه و نیکا جونی رفتیم که خیلی خوب بود هم عروسی و هم گشت گزار تو شهمیرزاد.

حالا بقیه چیزا رو تو عکس برات توضیح میدم.

برای دیدن بقیه عکسا بفرمایید ادامه مطلب...


ادامه مطلب


[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ چهارشنبه 26 آبان 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

فقط دختر گلم




[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ شنبه 15 آبان 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

آبان ماه سال 90 خدای مهربون یک فرشته کوچولو رو مهمون دل من کرد. یک دختر کوچولوی ناز و خواستنی. دخمل نازم من و بابایی تصمیم گرفتیم اسم شما رو محدثه بذاریم. محدثه یعنی كسي كه فرشته با او سخن مي گويد و يكي از القاب بهترين زنان عالم خانم فاطمه زهرا (س) است. دخترم تو هم فرشته ما هستي.
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 43
بازدید دیروز : 52
بازدید هفته گذشته : 95
کل بازدید : 224741
امکانات وب