دختر گلم محدثه جونی

باز هم شمال ولی این بار شهر زیبای رامسر که خیلی خوشگل بود و واقعا عروس شهر های شمالیه.بابایی یه ویلای خیلی خوب نزدیک دریا رزو کرده بود و به همرا دایی جونی و خاله فاطمه و نیکا جونی و دوست دایی جون و با خانمش و پسرش رفتیم خیلی سفرخوبی بود و کلی خوش گذشت. و شما با نیکا جون و کیان کلی بازی و شادی کردین.

بقیه ماجرا ادامه مطلب...



ادامه مطلب

[ موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
تاريخ : شنبه 27 شهريور 1395 | | نویسنده : مامان وبابا |

دختر گلم محدثه جونی 

بازم لطف و کرامت امام رضا شامل حال ما شد و ما رو به حرم زیبایش دعوت کرد.این دفعه خودمون سه تایی رفتیم از طرف اداره بابایی که با یکی از همکارای بابایی که اونا هم بودم دوست شدیم و شما با بچه هاش حسابی بازی میکردی هرچند که از شما بزرگتر بودن.خیلی سفر خوبی بود و ما در ایام شهادت امام جواد و سالگرد ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه اونجا بودیم که اتفاقا سالگرد ازدواج من و بابایی هم بود.

از روز چهارشنبه صبح 10 شهریور رفتیم وتا روز یکشنبه 14 شهریور برگشتیم و وسیله سفرمون و هواپیما بود.خلاصه خیلی سفر خوبی بود و خیلی خوش گذشت.

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

بفرمایید ادامه مطلب...



ادامه مطلب

[ موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
تاريخ : دوشنبه 22 شهريور 1395 | | نویسنده : مامان وبابا |

دختر گلم محدثه جونی

عمو احمد شمال و سرین جا رزو کرده بود که خانوادگی همگی بریم ولی از اونجایی که بابایی قبلش مشهد گرفته بود و نصفش از همون تاریخ میشد نمیتونستیم کامل تو سفر با هم باشیم یهویی بابا جونی تصمیم گرفت و گفت شمال و میتونیم بریم و باهم باشیم و رفتیم و حسابی همه غافگیر شدن.که جاش هم بندر انزلی بود شنبه ظهر رفتیم و تا یکشبه شب برگشتیم خیلی خوش گذشت و سفر کوتاه و باحالی بود.

بقیه عکسا با توضیح ادامه مطلب...

 



ادامه مطلب

[ موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
تاريخ : چهارشنبه 10 شهريور 1395 | | نویسنده : مامان وبابا |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

فقط برای دخترم





[ موضوع : سه سالگی تا چهار سالگی]
تاريخ : شنبه 6 شهريور 1395 | | نویسنده : مامان وبابا |

دختر گلم محدثه جونی

کم کم بزرگ میشوی و بدان که لحظه لحظه زندگیم از آن توست.

گل من ،خوشگل من ، دختر من ، همدم من، همراه من ، دوستم ، خواهرم  یه کلمه هستی من 50 ماهگیت مبارککککککککککککککککککککککککککک .

عسل مامان بدون عطر نفسات،خنده های شادمانه ات،شیطنتهای شیرین و زیرکانه ات،حاضر جوابیهای خردمندانه ات که منو تا مدتها میخندونه، همه و همه دلیل نفس کشیدنمه،بودنم و حس زندگی کردنمه،پس همیشه باش عزیزترینم و بذار در هوای بودنت نفس بکشم و زندیگی کنم.

عزیز دلم به همین مناسبت بابا جون یه کیک خوشگل برات خرید و یه جشن کوچولو برات گرفتیم.

اینم عکس شما با نیکا جونی 




[ موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
تاريخ : شنبه 6 شهريور 1395 | | نویسنده : مامان وبابا |

دختر گلم محدثه جونی

از اونجایی که عاشق گردش و تفریحی و دفعه قبل که به دشت بهشت رفتیم و خیلی خوشت امد بابا جونی دوباره برای پنج شنبه جمعه یه جا رزرو کرد و رفتیم.باباحاجی و مامان جون و دایی جونی و خاله فاطمه و نیکا جونی هم امدن.خیلی خوش گذشت و شما کلی حال کردی.البته الان که این پست دارم مینویسم یه دو هفته ای از رفتنمون میگذره ولی من یکم درگیر امتحاناتم بودم ،وقت نکردم به وبلاگ خوشگلت سر بزنم الان امدم و یک سری مطالب جا مونده رو برات بنویسم.

بفرمایید ادامه مطلب...



ادامه مطلب

[ موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
تاريخ : شنبه 6 شهريور 1395 | | نویسنده : مامان وبابا |

دختر گلم محدثه جونی:

خداوند لبخند زد و دختر آفریده شد لبخند زیبای خدا روزت مبارک.

به همین مناسبت بابا محمود یه کیک خوشگل گرفت برای شما و نیکا جونی یه جشن خیلی قشنگ براتون گرفتیم.

عزیزای دل من روزتون مبارک




[ موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
تاريخ : جمعه 15 مرداد 1395 | | نویسنده : مامان وبابا |

دختر گلم محدثه جونی

اخر این هفته  که گذشت یعنی پنج شنبه و جمعه و شنبه که تعطیل بود بابا جونی یه برنامه ریزی خیلی خوبی کرد که بهمون خیلی خوش گذشت.پنج شنبه که از بعدظهر رفتیم سینما و بعدش شهر بازی و بعدشم یه شام خوشمزه که دایی جونی و نیکا جون و خاله فاطمه هم بودن که خیلی خوش گذشت و روز جمعه هم من و شما و بابایی رفتیم به برج آزادی و یه دیزی خوشمزه و بازدی از برج و بعدظهر هم رفتیم کرج دشت بهشت که بابا جونی یه ویلا خیلی خوب رزو کرده بود که تا شنبه بعدظهر اونجا بودیم.که خیلی اب و هوا خنک و خوبی داشت کلی حال کردیم.که نیکا جون و مامان و باباش هم امدن پیش ما .حالا بقیه چیزا رو کامل با عکسا برات توضیح میدم.



ادامه مطلب

[ موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
تاريخ : سه شنبه 12 مرداد 1395 | | نویسنده : مامان وبابا |

دختر گلم محدثه جونی

بابایی یه مجتمع خوب توی کاشان رزرو کرد که بریم یه گشتی توی شهر کاشان بزنیم.که باباحاجی و مامانجون و دایی مهدی و خاله فاطمه و نیکا جونی هم آمدن.پنج شنبه ظهر رفتیم و تاجمعه شب بر گشتیم.با این که سفر کوتاهی بود ولی خیلی خوش گذشت.تو این یک روزی که اونجا بودیم به آبشار نیاسر و مشهد اردهال و حمام فین  رفتیم.حالا بقیه توضیحا رو با عکس برات میگم.

بفرمایید ادامه مطلب...



ادامه مطلب

[ موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
تاريخ : يکشنبه 3 مرداد 1395 | | نویسنده : مامان وبابا |

دختر گلم محدثه جونی

تقریبا یک سالی میشه  که بابایی به شما دختر گلم میگه که بریم سینما و شما اصلا قبول نمیکری تا این که بالاخره در سن چهار سال و یک ماهگیت قبول کردی که بریم سینما و وقتی هم رفتیم خیلی خیلی دوست داشتی.روزی که میخواستیم بریم گفتی که باید مامانجون هم بیاد که مامانجون هم بخاطر شما قبول کرد و امد و شما کلی خوشحال شدی.از اون روزی که رفتیم سینما همش به بابا میگه بابا جونی دوباره بریم.اون روز که رفتیم فیلم زاپاس و دیدم و اونجا تبلیغ فیلم ننه نقلی رو دیدی و همش گفتی و بریم فیلیم ننه نقلی رو ببینیم.که دیگه عاشق رفتن به سینما شدی.

عزززززززززززززززززززززززززیزم عاااااااااااااااااااشقتم.




[ موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
تاريخ : شنبه 2 مرداد 1395 | | نویسنده : مامان وبابا |

دختر گلم محدثه جونی

مامان بخاطر سنگ کیسه صفرا که داشتم و مدت ها بود که اذیتم میکرد مجبور شدم که عمل کنم و در بیمارستان یک شب بمونم.از اونجایی که من تا به حال اصلا یک شب هم از شما دور نبودم خیلی برام سخت بود و برای شما دختر گلم سخت تر.من وقتی که میخواستم برم برای شما دختر گلم همه چیزو گفتم و شما هم قبول کردی.

بهت گفتم که صبح روز عمل با مامانجون و بابایی میریم و شما رو خونه ی مامان مرضی میزارم و بعدظهر مامانجون و بابامحمود میان  دنبالت و میارنت خونه ی خودموم و که نیکا جونی و با مامان و باباش و باباحاجی هم میان پیشت بعد من صبحش میام با یه عروسک خوشگل و شما قبول کردی.خلاصه بابایی بعدش برام تعریف کرد میگفت محدثه همش طبق برنامه ای که تو گفته بودی عمل میکرد الهی قربونت برم مامانی.شبی که بیمارستان بودم مهشید جون پیشم موند و ایلیا جونم با شما امده بود خونه ی ما که شما کمتر دلتنگی کنی که دستشون واقعا درد نکنه خیلی زحمت کشیدن.خلاصه اون شب شما با  بابایی وایلیا و نیکا ودایی و خاله و مامانجون و باباحاجی بودی و باعث شد که کمتر دلتنگی کنی منم تو بیمارستان همش به تو فکر میکردم.و من از همگیشون تشکر میکنم.

خداروشکر که گذشت.بعدش که من امدم خونه گفتی مامانی عروسکم بده که بهت دادم و امدی بغلم گفتی مامانی دیگه هیچ وقت هیچ وقت منو تنها نذار.الهی مامان دورت بگردم ایشالله دیگه هیچ وقت از هم دور نشیم.

اینم عکس شما با عروسکی که گرفتم.




[ موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
تاريخ : شنبه 2 مرداد 1395 | | نویسنده : مامان وبابا |

دختر گلم محدثه جونی

در ماه مبارک رمضان طبق معمول همه سال هرشب که به مسجد ارگ میریم امسال هم توفیق شد و هر شب تونستیم بریم و شب زنده دار باشیم اگه خدا قبول کنه.البته اگه همراهی و همکاری شما عشق مامان نبود اصلا نمیشد بریم.تو این شبها که میرفتیم مامان جون و مامان مرضی که همیشه با ما میومدن و ایلیا و نیکا جونی و خاله فاطمه هم گاهی همراه ما میومدن.خلاصه خیلی شبهای خوبی بود.امیدوارم خدا از ما قبول کنه.

قربونت برم عزیزم که اونجا هم برای خودت بازی میکردی

اینجا هم شبای قدر

عزیز دلم ایشالله به حق همین شبهای عزیز همیشه سالم و شاد باشی.

 




[ موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
تاريخ : شنبه 19 تير 1395 | | نویسنده : مامان وبابا |

دختر گلم محدثه جونی

اگه یادت باشه تو پست قبلی بهت گفتم که یکی از کادو های من و بابایی برای تولدت رو تو پست بعدی میگم که همینه بردن دختر گلم به شمال روز بعد از تولد.

از اونجایی که عاشق شمال و دریا هستی فردای تولدت من و شما بابایی یه سفر دو روزه به شمال رفتیم که خیلی حال داد.بابا جونی یه ویلای خیلی شیک لب دریا گرفت که رفتیم و به شما خیلی حال داد.

بفرمایید ادامه مطلب...



ادامه مطلب

[ موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
تاريخ : سه شنبه 8 تير 1395 | | نویسنده : مامان وبابا |

دختر گلم محدثه جونی

امسال تولد شما درست تو ماه مبارک رمضان بود که من به بابایی گفتم تولدت و بندازیم بعد از ماه مبارک ولی باباجونی دوست نداشت و گفت هر چیزی به وقتش خوبه و منم دیدم راست میگه و خلاصه دقیقا روز تولدت جشن برات گرفتیم یعنی جمعه 28 خرداد 1395.البته اینم بگم مامانی دقیقا تا یک روز قبلش مامانی امتحان داشت ولی به کمک بابایی تونستیم یه تولد خیلی خوب برات بگیریم.از 25 روز قبلش رفتیم آتلیه برای گرفتن عکس 4 سالگی که خیلی خوب همکاری کردی و چند تا عکس خیلی خوشگل ازت گرفتیم .این دفعه هم به اتلیه سها رفتیم و تو خونه داشتیم از تو سایتش عکسا رو میدیم یه عکس آشپزی داشت که شما عاشق اون عکس شدی و همش میگفتی میخوام منم بگیرم که رفتیم و گرفتی.لباس امسال تولدت هم عروس گرفتیم چون شما خیلی دوست داشتی لباس عروس که ماشالله خیلی بهت میومد عزیزم.برای تم تولدت هم همش میگفتی دورا دوست دارم که خلاصه من یه روز به بازار رفتم برای خرید تم تولد که هر چی بگی بود به غیر از تم دورا منم دیدم اینجوری نمیشه و دیدم یه تم خوشگلتر هست به نام پرنسس سوفیا که دیدم واقعا خیلی خوشگله خلاصه همه چیزشو خریدم و آوردم خونه که خدارو شکر شما هم خیلی خوشت آمد.و گفتی مامان این خیلی خوشگلتر از دوراست.با اینکه تولدت با ایام امتحانات مامان یکی بود ولی خداروشکر که همه چیز خیلی خوب بود و شما گل مامان راضی بودی از جشن تولدت

دختر گل من تولدت مبارک

بفرمایید ادامه مطلب...



ادامه مطلب

[ موضوع : سه سالگی تا چهار سالگی]
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | | نویسنده : مامان وبابا |

دختر گلم محدثه جونی

جمعه هفته پیش من و شما و بابایی یهویی تصمیم گرفتیم که بریم بام تهران و سوار تله کابین شیم.که به دایی اینا هم زنگ زدیم قبول کردن که بیاین و مامان جون و باباحاجی هم آمدن.خیلی خوش گذشت مخصوصا به شما و نیکا جون.

قربون این ژستای خوشگلت بشم 

لطفا بفرمایید ادامه مطلب...



ادامه مطلب

[ موضوع : سه سالگی تا چهار سالگی]
تاريخ : جمعه 21 خرداد 1395 | | نویسنده : مامان وبابا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد