محدثه؛فرشته کوچولوی ما

محدثه؛فرشته کوچولوی ما
تموم دنیای مامان و بابا

دختر عزیزم محدثه جونی

خانم مربی شما که  فامیلیشون خانم صفری هستش خیلی خانم خوب و مهربونیه آخر هر ترم برای شما بچه ها یه جشن میگیره و یه امتحان از شما که ببینه سوره ها رو حفظ شدین یا نه.که شما دختر باهوشم همه رو حفظ بودی و یه 20 خوشگل از خانمتون گرفتی.

اینم چند تا عکس از روز جشن

عزیز دل مامان ایشالله همیشه شاهد موفقیت های بزرگ تو زندیگت باشم



[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ دوشنبه 1 آذر 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر عزیزم محدثه جونی

از اونجایی که دانشگاه مامانی نزدیک خونمونه و من پنجشنبه ها چون کلاسم طولانیه و ظهر یه دو ساعتی بیکارم میام خونه و بعدش دوباره میرم دانشگاه اما یکی از این پنج شنبه ها که امدم خونه گفتی که مامانی دیگه نرو و کلی بهونه گرفتی و منم اصلا نمیتونستم که نرم ولی شما اصلا قانع نشدی و منم گفتم میخوای با من بیایی و کلی خوشحال شدی و گفتی منم باهات میام خلاصه امدی کلی دختر خوبی بودی و اصلا اذیت نکردی اینم چند عکس از دختر شیطون خودمبوس

اینجا  استاد شده بودیقه قهه

عزیزم ایشالله یه روز دانشگاه رفتن خودتو ببینم عزیزم

 



[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ دوشنبه 1 آذر 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر عزیزم محدثه جونی

اگه یادت باشه پارسال یه مطلب برات نوشته بودم که به مهد رفته بودی اما از اونجایی که بدون من اصلا نمیموندی چند جلسه بیشتر نرفتیم منم گذاشتم یه مدتی بگذره و بعدش به باشگاه ثبت نامت کردم برای ژیمناستیک که یک ماهی هم اونجا وایستادی و بعدش هر کاری کردم نموندی و همش بهونه میگرفتی.

خلاصه من دیگه یه مدتی بیخیال شدم و یه چند ماهی گذشت تا اینکه یه روز بهت گفتم میخوای بریم کلاسی که ماهان میره خلاصه قبول کردی و رفتیم چون از محله ای که ما هستیم دورتر بود و سرای محله ی نزدیک خونه ی خود ماهان و مامان مرضی بود اما با این حال من کلی خوشحال شدم گفتم اشکال نداره اونجا هم بریم خوبه و با ماشین میریم و هفته ای دو جلسه هم بیشتر نیست.

جلسه اول که رفتیم (تقریبا 20 تیر)  همش بهم میگفتی مامان پشت در بشین و نرو منم نشستم اما اصلا بیرونم نیومدی که ببینی نشستم یا نه،اصلا دیگه بهونه نگرفتی و موندی حتی بعضی از روزها که ماهان هم نبود موندی و اونجا رو خیلی دوست داشتی  و خدارو شکر که تا این لحظه که دارم برات مینویسم همش میگی مامانی کی کلاس دارم و عاشق کلاست شدی.

و تو این کلاسی که میری تا الان سوره ی آیه الکرسی و ناس و فلق و توحید و مسد و کوثر و دعای فرج و کاملا حفظی و یه چند تا شعر خوشگل و کلی نقاشی های جدید یاد گرفتی.خداروشکر

توی این مدتی که کلاس میرفتی یه  اردو گذاشتن تو ایام محرم برای زیارت به امامزاده عینعلی و زینعلی که رفتیم و خیلی تجربه ی خوبی بود برای دختر گلم.تو این اردو نیکا جون هم با مامانش امدن و ماهان  هم با مامان مرضی امد با دوستایی که تو کلاست بودن. با ماماناشون.خلاصه خیلی خوب بود و کلی خوش گذشت.

اینجا صبح زوده که میخواستیم سوار اتوبوس بشیم

برای دیدن بقیه عکسا بفرمایید ادامه مطلب...


ادامه مطلب


[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ دوشنبه 1 آذر 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر گلم محدثه جونی

امسال هم دهه ی اول محرم مثل سالهای گذشته به هیئت محمود کریمی تو چیذز امام زاده علی اکبر رفتیم که خیلی خوب بود و شما بزرگتر شده بودی و اصلا اذیت نکردی و خودت دوست داشتی که بریم و نوحه هایی که تو هیئت میگفت و حفظ میشدی و تکرار میکردی.(الان که دارم برات این مطلب و مینویسم داری بهم میگی مامانی برام بنویس که نوحه ی عمو سوختم و خیلی دوست دارم)

دخترکم بعضی اوقات یه سوالایی از من در مورد حضرت رقیه و باباش و عمه اش از من میپرسیدی و از همه چیز دوست داشتی که بدونی و از اون به بعد اسم حضرت رقیه رو تو بازیهایی که میکنی میاری عزیزمبوس

با نیکا جون هر روز با هم بودیم(اینجا هم روز حضرت رقیه اس که کلی گلسر به شما دخترا دادن)

دختر عزیزم و نیکا جونم ایشالله حضرت رقیه نگهدارتون باشه عزیزانم

 



[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ چهارشنبه 26 آبان 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر گلم محدثه جونی

یکی از دایی های مامان تو سمنان زندگی میکنه که عروسی دخترش بود و به همین خاطر به شهر سمنان رفتیم.که شهمیرزاد هم یه جای خیلی خوبه تو سمنان که  بابایی یه جای خیلی خوب دو  روزی رزرو کرده بود که بریم یه آب و هوایی عوض کنیم و هم به عروسی بریم که خیلی خوش گذشت و خوب بود که به همراه بابا حاجی و مامانجون و دایی جونی و خاله فاطمه و نیکا جونی رفتیم که خیلی خوب بود هم عروسی و هم گشت گزار تو شهمیرزاد.

حالا بقیه چیزا رو تو عکس برات توضیح میدم.

برای دیدن بقیه عکسا بفرمایید ادامه مطلب...


ادامه مطلب


[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ چهارشنبه 26 آبان 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

فقط دختر گلم




[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ شنبه 15 آبان 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر گلم محدثه جونی

باز هم شمال ولی این بار شهر زیبای رامسر که خیلی خوشگل بود و واقعا عروس شهر های شمالیه.بابایی یه ویلای خیلی خوب نزدیک دریا رزو کرده بود و به همرا دایی جونی و خاله فاطمه و نیکا جونی و دوست دایی جون و با خانمش و پسرش رفتیم خیلی سفرخوبی بود و کلی خوش گذشت. و شما با نیکا جون و کیان کلی بازی و شادی کردین.

بقیه ماجرا ادامه مطلب...


ادامه مطلب


[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ شنبه 27 شهريور 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر گلم محدثه جونی 

بازم لطف و کرامت امام رضا شامل حال ما شد و ما رو به حرم زیبایش دعوت کرد.این دفعه خودمون سه تایی رفتیم از طرف اداره بابایی که با یکی از همکارای بابایی که اونا هم بودم دوست شدیم و شما با بچه هاش حسابی بازی میکردی هرچند که از شما بزرگتر بودن.خیلی سفر خوبی بود و ما در ایام شهادت امام جواد و سالگرد ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه اونجا بودیم که اتفاقا سالگرد ازدواج من و بابایی هم بود.

از روز چهارشنبه صبح 10 شهریور رفتیم وتا روز یکشنبه 14 شهریور برگشتیم و وسیله سفرمون و هواپیما بود.خلاصه خیلی سفر خوبی بود و خیلی خوش گذشت.

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

بفرمایید ادامه مطلب...


ادامه مطلب


[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ دوشنبه 22 شهريور 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر گلم محدثه جونی

عمو احمد شمال و سرین جا رزو کرده بود که خانوادگی همگی بریم ولی از اونجایی که بابایی قبلش مشهد گرفته بود و نصفش از همون تاریخ میشد نمیتونستیم کامل تو سفر با هم باشیم یهویی بابا جونی تصمیم گرفت و گفت شمال و میتونیم بریم و باهم باشیم و رفتیم و حسابی همه غافگیر شدن.که جاش هم بندر انزلی بود شنبه ظهر رفتیم و تا یکشبه شب برگشتیم خیلی خوش گذشت و سفر کوتاه و باحالی بود.

بقیه عکسا با توضیح ادامه مطلب...

 


ادامه مطلب


[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ چهارشنبه 10 شهريور 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

فقط برای دخترم




[موضوع : سه سالگی تا چهار سالگی]
[ شنبه 6 شهريور 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر گلم محدثه جونی

کم کم بزرگ میشوی و بدان که لحظه لحظه زندگیم از آن توست.

گل من ،خوشگل من ، دختر من ، همدم من، همراه من ، دوستم ، خواهرم  یه کلمه هستی من 50 ماهگیت مبارککککککککککککککککککککککککککک .

عسل مامان بدون عطر نفسات،خنده های شادمانه ات،شیطنتهای شیرین و زیرکانه ات،حاضر جوابیهای خردمندانه ات که منو تا مدتها میخندونه، همه و همه دلیل نفس کشیدنمه،بودنم و حس زندگی کردنمه،پس همیشه باش عزیزترینم و بذار در هوای بودنت نفس بکشم و زندیگی کنم.

عزیز دلم به همین مناسبت بابا جون یه کیک خوشگل برات خرید و یه جشن کوچولو برات گرفتیم.

اینم عکس شما با نیکا جونی 



[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ شنبه 6 شهريور 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر گلم محدثه جونی

از اونجایی که عاشق گردش و تفریحی و دفعه قبل که به دشت بهشت رفتیم و خیلی خوشت امد بابا جونی دوباره برای پنج شنبه جمعه یه جا رزرو کرد و رفتیم.باباحاجی و مامان جون و دایی جونی و خاله فاطمه و نیکا جونی هم امدن.خیلی خوش گذشت و شما کلی حال کردی.البته الان که این پست دارم مینویسم یه دو هفته ای از رفتنمون میگذره ولی من یکم درگیر امتحاناتم بودم ،وقت نکردم به وبلاگ خوشگلت سر بزنم الان امدم و یک سری مطالب جا مونده رو برات بنویسم.

بفرمایید ادامه مطلب...


ادامه مطلب


[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ شنبه 6 شهريور 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر گلم محدثه جونی:

خداوند لبخند زد و دختر آفریده شد لبخند زیبای خدا روزت مبارک.

به همین مناسبت بابا محمود یه کیک خوشگل گرفت برای شما و نیکا جونی یه جشن خیلی قشنگ براتون گرفتیم.

عزیزای دل من روزتون مبارک



[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ جمعه 15 مرداد 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر گلم محدثه جونی

اخر این هفته  که گذشت یعنی پنج شنبه و جمعه و شنبه که تعطیل بود بابا جونی یه برنامه ریزی خیلی خوبی کرد که بهمون خیلی خوش گذشت.پنج شنبه که از بعدظهر رفتیم سینما و بعدش شهر بازی و بعدشم یه شام خوشمزه که دایی جونی و نیکا جون و خاله فاطمه هم بودن که خیلی خوش گذشت و روز جمعه هم من و شما و بابایی رفتیم به برج آزادی و یه دیزی خوشمزه و بازدی از برج و بعدظهر هم رفتیم کرج دشت بهشت که بابا جونی یه ویلا خیلی خوب رزو کرده بود که تا شنبه بعدظهر اونجا بودیم.که خیلی اب و هوا خنک و خوبی داشت کلی حال کردیم.که نیکا جون و مامان و باباش هم امدن پیش ما .حالا بقیه چیزا رو کامل با عکسا برات توضیح میدم.


ادامه مطلب


[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ سه شنبه 12 مرداد 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]

دختر گلم محدثه جونی

بابایی یه مجتمع خوب توی کاشان رزرو کرد که بریم یه گشتی توی شهر کاشان بزنیم.که باباحاجی و مامانجون و دایی مهدی و خاله فاطمه و نیکا جونی هم آمدن.پنج شنبه ظهر رفتیم و تاجمعه شب بر گشتیم.با این که سفر کوتاهی بود ولی خیلی خوش گذشت.تو این یک روزی که اونجا بودیم به آبشار نیاسر و مشهد اردهال و حمام فین  رفتیم.حالا بقیه توضیحا رو با عکس برات میگم.

بفرمایید ادامه مطلب...


ادامه مطلب


[موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی]
[ يکشنبه 3 مرداد 1395 ] [ ] [ مامان وبابا ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

آبان ماه سال 90 خدای مهربون یک فرشته کوچولو رو مهمون دل من کرد. یک دختر کوچولوی ناز و خواستنی. دخمل نازم من و بابایی تصمیم گرفتیم اسم شما رو محدثه بذاریم. محدثه یعنی كسي كه فرشته با او سخن مي گويد و يكي از القاب بهترين زنان عالم خانم فاطمه زهرا (س) است. دخترم تو هم فرشته ما هستي.
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 27
بازدید دیروز : 302
بازدید هفته گذشته : 1129
کل بازدید : 210611
امکانات وب