محدثه جونمحدثه جون، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

محدثه؛فرشته کوچولوی ما

50 ماهگی عشق مامان

دختر گلم محدثه جونی کم کم بزرگ میشوی و بدان که لحظه لحظه زندگیم از آن توست. گل من ،خوشگل من ، دختر من ، همدم من، همراه من ، دوستم ، خواهرم  یه کلمه هستی من 50 ماهگیت مبارککککککککککککککککککککککککککک . عسل مامان بدون عطر نفسات،خنده های شادمانه ات،شیطنتهای شیرین و زیرکانه ات،حاضر جوابیهای خردمندانه ات که منو تا مدتها میخندونه، همه و همه دلیل نفس کشیدنمه،بودنم و حس زندگی کردنمه،پس همیشه باش عزیزترینم و بذار در هوای بودنت نفس بکشم و زندیگی کنم. عزیز دلم به همین مناسبت بابا جون یه کیک خوشگل برات خرید و یه جشن کوچولو برات گرفتیم. اینم عکس شما با نیکا جونی  ...
6 شهريور 1395

یه آخر هفنه خوب دیگه

دختر گلم محدثه جونی از اونجایی که عاشق گردش و تفریحی و دفعه قبل که به دشت بهشت رفتیم و خیلی خوشت امد بابا جونی دوباره برای پنج شنبه جمعه یه جا رزرو کرد و رفتیم.باباحاجی و مامان جون و دایی جونی و خاله فاطمه و نیکا جونی هم امدن.خیلی خوش گذشت و شما کلی حال کردی.البته الان که این پست دارم مینویسم یه دو هفته ای از رفتنمون میگذره ولی من یکم درگیر امتحاناتم بودم ،وقت نکردم به وبلاگ خوشگلت سر بزنم الان امدم و یک سری مطالب جا مونده رو برات بنویسم. بفرمایید ادامه مطلب... اولش که رسیدیم ویلا مامان جون یه آش خوشزه درست کرد که خیلی حال داد(نوش جونتون) کلی اونجا حال کردی و بازی و شادی ...
6 شهريور 1395

روزت مبارک دختر قشنگم

دختر گلم محدثه جونی: خداوند لبخند زد و دختر آفریده شد لبخند زیبای خدا روزت مبارک. به همین مناسبت بابا محمود یه کیک خوشگل گرفت برای شما و نیکا جونی یه جشن خیلی قشنگ براتون گرفتیم. عزیزای دل من روزتون مبارک ...
15 مرداد 1395

یه تعطیلات آخر هفته خیلی خوب

دختر گلم محدثه جونی اخر این هفته  که گذشت یعنی پنج شنبه و جمعه و شنبه که تعطیل بود بابا جونی یه برنامه ریزی خیلی خوبی کرد که بهمون خیلی خوش گذشت.پنج شنبه که از بعدظهر رفتیم سینما و بعدش شهر بازی و بعدشم یه شام خوشمزه که دایی جونی و نیکا جون و خاله فاطمه هم بودن که خیلی خوش گذشت و روز جمعه هم من و شما و بابایی رفتیم به برج آزادی و یه دیزی خوشمزه و بازدی از برج و بعدظهر هم رفتیم کرج دشت بهشت که بابا جونی یه ویلا خیلی خوب رزو کرده بود که تا شنبه بعدظهر اونجا بودیم.که خیلی اب و هوا خنک و خوبی داشت کلی حال کردیم.که نیکا جون و مامان و باباش هم امدن پیش ما .حالا بقیه چیزا رو کامل با عکسا برات توضیح میدم. این چند تا عکس از ...
12 مرداد 1395

یه سفر کوتاه به کاشان

دختر گلم محدثه جونی بابایی یه مجتمع خوب توی کاشان رزرو کرد که بریم یه گشتی توی شهر کاشان بزنیم.که باباحاجی و مامانجون و دایی مهدی و خاله فاطمه و نیکا جونی هم آمدن.پنج شنبه ظهر رفتیم و تاجمعه شب بر گشتیم.با این که سفر کوتاهی بود ولی خیلی خوش گذشت.تو این یک روزی که اونجا بودیم به آبشار نیاسر و مشهد اردهال و حمام فین  رفتیم.حالا بقیه توضیحا رو با عکس برات میگم. بفرمایید ادامه مطلب... تو راه رفتن نیکا امد تو ماشین ما و تا اونجا کلی با هم بازی و شادی کردین آبشار نیاسر (اینجا بالای آبشاره) اینجا هم که دیگه رفتیم پایینش بعد از آبشار نیاسر به رستوران سنتی خورسید اردهال رفتیم ...
3 مرداد 1395

اولین باری که به سینما رفتی

دختر گلم محدثه جونی تقریبا یک سالی میشه  که بابایی به شما دختر گلم میگه که بریم سینما و شما اصلا قبول نمیکری تا این که بالاخره در سن چهار سال و یک ماهگیت قبول کردی که بریم سینما و وقتی هم رفتیم خیلی خیلی دوست داشتی. روزی که میخواستیم بریم گفتی که باید مامانجون هم بیاد که مامانجون هم بخاطر شما قبول کرد و امد و شما کلی خوشحال شدی.از اون روزی که رفتیم سینما همش به بابا میگه بابا جونی دوباره بریم.اون روز که رفتیم فیلم زاپاس و دیدم و اونجا تبلیغ فیلم ننه نقلی رو دیدی و همش گفتی و بریم فیلیم ننه نقلی رو ببینیم.که دیگه عاشق رفتن به سینما شدی. عزززززززززززززززززززززززززیزم عاااااااااااااااااااشقتم. ...
2 مرداد 1395

اولین شب دوری من از دختر گلم

دختر گلم محدثه جونی مامان بخاطر سنگ کیسه صفرا که داشتم و مدت ها بود که اذیتم میکرد مجبور شدم که عمل کنم و در بیمارستان یک شب بمونم.از اونجایی که من تا به حال اصلا یک شب هم از شما دور نبودم خیلی برام سخت بود و برای شما دختر گلم سخت تر.من وقتی که میخواستم برم برای شما دختر گلم همه چیزو گفتم و شما هم قبول کردی. بهت گفتم که صبح روز عمل با مامانجون و بابایی میریم و شما رو خونه ی مامان مرضی میزارم و بعدظهر مامانجون و بابامحمود میان  دنبالت و میارنت خونه ی خودموم و که نیکا جونی و با مامان و باباش و باباحاجی هم میان پیشت بعد من صبحش میام با یه عروسک خوشگل و شما قبول کردی.خلاصه بابایی بعدش برام تعریف کرد میگفت محدثه همش طبق برنامه ا...
2 مرداد 1395

شبهای عزیز ماه خدا و شب زنده داری دختر نازم

دختر گلم محدثه جونی در ماه مبارک رمضان طبق معمول همه سال هرشب که به مسجد ارگ میریم امسال هم توفیق شد و هر شب تونستیم بریم و شب زنده دار باشیم اگه خدا قبول کنه.البته اگه همراهی و همکاری شما عشق مامان نبود اصلا نمیشد بریم.تو این شبها که میرفتیم مامان جون و مامان مرضی که همیشه با ما میومدن و ایلیا و نیکا جونی و خاله فاطمه هم گاهی همراه ما میومدن.خلاصه خیلی شبهای خوبی بود.امیدوارم خدا از ما قبول کنه. قربونت برم عزیزم که اونجا هم برای خودت بازی میکردی اینجا هم شبای قدر عزیز دلم ایشالله به حق همین شبهای عزیز همیشه سالم و شاد باشی.   ...
19 تير 1395

سفر نامه شمال 11

دختر گلم محدثه جونی اگه یادت باشه تو پست قبلی بهت گفتم که یکی از کادو های من و بابایی برای تولدت رو تو پست بعدی میگم که همینه بردن دختر گلم به شمال روز بعد از تولد. از اونجایی که عاشق شمال و دریا هستی فردای تولدت من و شما بابایی یه سفر دو روزه به شمال رفتیم که خیلی حال داد.بابا جونی یه ویلای خیلی شیک لب دریا گرفت که رفتیم و به شما خیلی حال داد. بفرمایید ادامه مطلب... در راه رفتن کلی با این عروسک سوفیات بازی کردی اینم چند تا عکس از دریا و شن بازی که عاشقشی اینم چند تا عکس از محوطه ی ویلامون یه پارک هم اونجا بود که کلی بازی کردی ...
8 تير 1395