محدثه جونمحدثه جون، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

محدثه؛فرشته کوچولوی ما

آخر این هفته: نمایشگاه، زیارت و فست فود

عزیزدلمون؛محدثه ناز سلااااااااام: پنجشنبه 92/06/21 با همراهی دایی و خاله فاطمه و نیکا جونی رفتیم بازدید از نمایشگاه یا جشنواره "مادر،کودک و نوزاد" که همه ساله در محل دائمی نمایشگاه بین المللی تهران برگزار میشه. خیلی جالب بود و شما خیلی شاد و خوشحال همه جارو بازدید کردی و کلی حال کردی این هم چند تا عکس...   الهی فدای خندیدت بشم من مامان جون قربون دخترم برم که همه جارو با دقت نگاه میکنی تا ماکت باب اسفنجی و پاتریک رو دیدی هم کلی تعجب کردی و هم کلی ذوق دیگه ول کن نبودی کلی هم بازی کردی   عکس شما با نیکا جونی تو محوطه نمایشگاه الهی قربون این دو ...
23 شهريور 1392

روزی برای تو،بنام دختر؛

سلام بر "فرشته کوچولوی ما" اینبار یک پیام برایت داریم و می خواهیم به تو تبریکی ساده اما از اعماق وجود تقدیم کنیم. تبریک ما به تو بابت این روز عزیز یعنی "ولادت حضرت معصومه (س)"  که در سالیان نه چندان دور در کشور ما بنام " دختر" نام گرفت و از آن روز شد: "روز دختر" دخترکم روزت مبارک مطالب زیادی در مورد دختر مطالعه کردم مثل: "دختر یعنی لبخند خدا" یا اینکه "دختران فرشتگانی هستند از آسمان" و... . البته همه اینها هم حقیقت است و هم زیبا اما دخترک نازنینم: قشنگترین جمله در مورد دختر این است که "بزرگترین سرمایه دختر و زن مسلمان «حیا» است" که به حق تو و همه دختران خوب لایق آن هستند. محدثه نازنین؛تو که هم...
16 شهريور 1392

فرشته کوچولوی بیحال ما؛

یا من اسمه دواء و ذکره شفاء «بنام خدایی که اسمش دوا و ذکرش شفاست» به گفته آیت ا... بهجت «هیچ کودکی نگران وعده بعدی غذایش نیست،زیرا به مهربانی مادرش ایمان دارد، من هم مثل او به خدایمان ایمان دارم»  و به همین دلیل این دعا را نوشتم و همیشه می خوانم برای هر کودکی که به نوعی مریض و بیحاله و دعایم در همه حال این است که هیچ پدر و مادری پاره تنشو بیحال نبینه هر چند یک تب ساده. عزیزکم محدثه نازنین ؛ روزی که این وبلاگو برات درست کردم تصمیم داشتم هرگز مطالب ناراحت کننده برات نذارم اما گفتم شاید بد نباشه این مریضی رو برات بنویسم چون شدید بود. از دو سه روز قبل با بی اشتهایی و بیرون روی و تبهای کم و ک...
12 شهريور 1392

این هفته قم؛

یکی یه دونه محدثه دردونه؛ تصمیم گرفتیم یک شب را در جوار خواهر امام رضا (ع) یعنی حضرت معصومه (س) بگذرونیم. پنج شنبه 31 مردادماه 1392 راه افتادیم به سمت شهر قم با همراهی باباحاجی و مامانجون. شب باصفایی بود مثل سال قبل که تقریبا همین موقع هم قم بودیم. شب را در هتل استراحت کردیم و فردا بعداز صرف ناهار (البته جای همتون خالی) به جمکران رفتیم. سفر یک روزه خوبی بود از همه مهمتر شما راضی بودی. اینو از حال و هوای شاد شما فهمیدیم عزیزکم . و چنـد یادگــاری... .    الهم عجل لولیک الفرج... .     دخترکم: دوستت دارم و همین برایم بس است. خداروشکر که تو را دارم و خداروشکر که برایم عزیزترینی. ...
3 شهريور 1392

ماه کامل یعنی چهارده؛

تقدیم به تو که بهترینی: یه شب که داشتم به آسمون نگاه می کردم متوجه یه نکته جالب شدم،ماه تو آسمون غیبت داشت. برام سئوال شد که: "چرا امشب ماه تو آسمون نیومده؟" سئوال خودمو از باباجون پرسیدم و با کمی مکث و در حالی که لبخند بر روی لبانش بود گفت: به خاطر ماه خونه ما که شده چهارده، ماه آسمون امشب نیست. بله دخترم: چهارده ماهگیت مبارک.   از رویدادهایی که تو این چند روز داشتیم: 1- جمعه 92/05/25 با باباحاجی و مامانجون رفتیم سمت دماوند چشمه اعلاء، یه سری هم به پلور کنار رودخونه و در آخر به زیارت، زیارت امامزاده هاشم. چندتا عکس هم در ادامه مطلب برات گذاشتم. 2- ویزیت ماهیانه که خداروشکر همه چی عالی عالی وزن شما شده بود 9 ...
1 شهريور 1392

سفرنامه مشهد 2

دخترک نازنین و کوشمولو؛ محدثه جونی داستان این پست مربوط به یک سفر 10 روزه در یکی از بهترین ماههای خداوند بنام رمضان، به شمال شرق سرزمین ایران،شهر خورشید، شهر امام هشتم ما شیعیان "علی ابن موسی الرضا (ع)" می باشد . بار اولی که به این سفر رفتیم، شما عزیزکم سه ماه و چند روزی بشتر سن نداشتی و این بار یکسال و 45 روزه بودی و این یعنی جایی که بودیم را بیشتر درک می کنی. خاطرات سفر: 1- شروع سفر 92/05/09 ساعت 21:30  2- وسیله سفر ماشین شخصی. یعنی با ماشین خودمون رفتیم. 3- همسفرامون: فقط من و بابایی و خودت 4- بین راه در یکی از شهرهای سر راهمون بنام شاهرود توقف کردیم و شما و بابایی هم بازی کردید و هم کمی استراحت ساعت ...
24 مرداد 1392

عید ماه خدا بنام فطر؛

قبل از سلام ،من محدثه: عید سعید فطر را به همتون تبریک می گم. حالا سلام، سلامی گرم از کنار بارگاه امام هشتم(ع)؛ امسال خداجون برای عیدی پایان مهمونیش ما رو پیش امام رضا نگه داشت. بابا و مامانم می گن: دخترم این یه پاداش بزرگیه که خدای مهربون بهمون داده. درست میگنا، منم خیلی بهم خوش گذشته امشب که شب عیده فطر رفتیم حرم من خیلی بازی کردم خیلی هم دوست جدید پیدا کردم از همه مهمتر کلی چراغ اینجا روشن بود و من به هر طرف نگاه می کردم میگفتم : (بخ همون برق) واقعا که صفا داره.جای همتون خالی مامانی و بابا جونی عید شما هم مبارک البته عکسی که شب گرفتم خوب نشد که بزارم تو وبلاگ این عکسو قبل از غروب آفتاب انداختم انشاال...
18 مرداد 1392