محدثه جونمحدثه جون، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

محدثه؛فرشته کوچولوی ما

34 ماهگی دخترک عزیزم و یه جمعه شاد با خانواده

دخترک عزیزم محدثه خانمی اول از همه سی و چهار ماهگیت مبارک دخترک عزیز ما.           دلت آبی تر از دریا عزیزم                                 به کامت گردش دنیا عزیزم           الهی دائما چون گل بخندی                            همه روزت خوش و زیبا عزیزم محدثه خانمی  روز جمعه 28/01/94درست همون روز که 34 ماهه شدی ما با کل خانواده یعنی باباحاجی و مامانجون و آقاجون و مامان مرضی و عموها و دایی و عمه جونی و خان...
31 فروردين 1394

یه تفریح آخر هفته به مناسبت روز مادر

دختر عزیزم محدثه خانومی از اونجایی که هر سال روز مادر، بابا حاجی ، بابا محمود و دایی مهدی ما خانم هارو به بیرون و رستوران میبرند و کادو هامونو همون جا میدن امسال برای تنوع بردنمون پارک وکلی خوش گذروندیم وکلی هم کادو گرفتیم. بقیه مطالب و همراه با عکس برات توضیح میدم البته در ادامه ی مطلب...   اینجا با بابا حاجی مشغول زدن جوجه ها شدی تا آخر هم با، بابا حاجی همکاری کردی کلی هم با نیکا بازی و شادی کردی کلی هم با اسکوترت بازی کردی(عاشق این ژستتم عزیزم) ودر آخر هم یه دنیا عاشقتم عزیزم ...
29 فروردين 1394

روز مادر

 مامانو من که نمیتونم برات بنویسم ولی به باباجون گفتم بنویسه. مادر عزیزم: وقتی چشم به جهان گشودم. قلب کوچکم مهربانی لبخند و نگاهت را که پر از صداقت و بی ریایی بود احساس کرد. دیدم زمانی را که با لبخندم لبخند زیبائی بر چهره خسته ات نشست و دنیایت سبز شدو با گریه ام دلت لرزید و طوفانی گشت. از همان لحظه فهمیدم که تنها در کنار این نگاه پرمهر و محبت است که احساس آرامش و خوشبختی خواهم کرد. مادر عزیزم روزت مبارک ...
22 فروردين 1394

سفرنامه شمال 7

دختر شیرین زبون ما محدثه خانومی  برای مسافرت نوروز 94 شمال و انتخاب کردیم که بابا محمود یه جایه بسیار خوب و زیبا در چمخاله  کنار ساحل زیبای دریا از یک ماه قبل رزو کرده بود که راحت باشیم. روز دهم عید به همراه دایی مهدی و خاله فاطمه و نیکا جون راه افتادیم به سمت شمال البته بابا حاجی و مامانجون چند روز زودتر رفته بودن خونه ی بابای مامانجون و ما هم رفتیم پیش انها تا فرداش. بعدش روز یازدهم  همگی رفتیم ویلایی که بابا محمود گرفته بود وتا پایان تعطیلات اونجا موندیم. خیلی سفر خوبی بود کلی خوش گذشت.البته هوا خیلی سرد بود و ما اصلا به سردی هوا کاری نداشتیم کلی برای خودمون گشتیم و خوش گذروندیم.بقیه شرح سفر را همراه با عک...
14 فروردين 1394

دید و بازدید در ایام نوروز94

دخترک عزیز ما، محدثه شیرینم؛ الان که این مطلب و برات می نویسم آخرین روز تعطیلات نوروز 94 است و این تعطیلات هم با تمام خوشی و شیرینی که در کنار تک تک اعضای خانواده و بزرگترهای مهربون داشت تمام شد، روزهایی که با مهمانی رفتن و مهمان آمدن به خونه ما گذشت روزهایی که در کنار تو بودیم به صورت تمام وقت و باهم شادی کردیم و بازیهای مختلف... خدارو شکر که به خوبی و خوشی تمام شد و همیشه ما برایت روزهای شاد شاد آرزومندیم. و اما در ایام نوروز چه گذشت: روز اول عید به خانه بابابزرگ ها و مادر بزرگ ها رفتیم و در روزهای بعد به خانه عموها و دایی و عمه... به شهربازی و پارک ارم هم رفتیم شما حسابی با دخترعمو و پسرعموها بازی و شادی کردی. در خانه بزرگتره...
14 فروردين 1394

نوروز 94

محدثه دختر زیبای ما؛ "مامان عید شد؟" این جمله ای بود که از ساعتها قبل از سال تحویل و آغاز سال نو مرتبا از مامان می پرسیدی. خیلی ذوق داشتی چون قرار بود برای عیدی ی کادوی بزرگ از مامان و بابا بگیری... در ساعت 2:15 دقیقه سال 1394آغاز شد و شما هم برای سومین سال در کنارمون بودی. امیدوارم سال بسیار خوب و قشنگی داشته باشی و همیشه شاد و خندان و سرحال در کنارمون باشی. دختر عزیزم عیدت مبارک کادوی شما هم یه عروسک خوشگل بود که حسابی عاشقش شدی چون بهش با شیشه که شیر میدادی جیش میکرد. و اما قبل از سال تحویل: -با توجه به اینکه شما از ساعت 7 تا 10شب خوابیدی، و بعد از ی دوش آب گرم سر...
2 فروردين 1394

33 ماهگی دختری بابا و مامان

دختر عزیز ما محدثه جان؛ روزهایی که با تو پر میشن و می گذرن سراسر خاطره و زیباییست، خیلی دلم می خواد دوربین دستم باشه و از تمامی لحظات با هم بودنمون، بزرگ شدن و قد کشیدن تو و خیلی چیزهای دیگه عکس بگیرم و در مورد همه این لحظات برای تو بنویسم تا وقتی بزرگ شدی بخونی و لذت ببری... . عزیزکم این کم را از ما بپذیر...  این بار به بهانه فرارسیدن سی و سومین ماه از زندگی تو این مطلبو نوشتم و این روز عزیز یعنی 93/12/28 را به شما تبریک میگم و برای تو آرزوی سلامتی دارم... . ...
29 اسفند 1393

تولد فاطمه جون و چهارشنبه سوری(93/12/26)

سلام بر دختر عزیز و دلبندمون محدثه خانمی ناز؛ این مطلب اختصاص داره به تولد فاطمه جون دخترعموی شما که امسال در شب چهارشنبه آخر سال 1393 یا همان چهارشنبه سوری برگزار شد. عزیزکم مثل همیشه مامان و بابای فاطمه کوچولو حسابی زحمت کشیده بودن و کلی غذاهای خوشمزه همراه با دسرهای خوشمزهتر آماده کرده بودن و شما هم نوش جان کردی خیلی به شما خوش گذشت، اینو از رقص قشنگت با دخترعمو و پسرعموهات فهمیدم. عمواحمد هم در این شب ی آتیش بازی حسابی راه انداخت و کلی حال کردیم البته شما کمی گریه هم داشتی. این هم چند تا عکس یادگاری ...
29 اسفند 1393

32 ماهگی ماه من

محدثه  عزیزم... نمیدانم تو را به اندازه ی نفسم دوست دارم یا نفسم را به اندازه ی تو ؟  نمیدانم چون تو را دوست دارم نفس میکشم یا نفس میکشم که تو را دوست بدارم ؟  نمیدانم زندگیم تکرار دوست داشتن توست یا تکرار دوست داشتن تو زندگیَم ؟  تنها میدانم ، بسیار میخواهم تو را … نمی دانم چشمانت با من چه میکند ؟ فقط وقتی که نگاهم میکنی چنان دلم از شیطنت نگاهت می لرزد که حس میکنم چقدر زیباست فدا شدن برای چشمهایی که تمام دنیاست دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی ، دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی ، دوستت دارم چون زیباترین خاطرا...
6 اسفند 1393

31 ماهه شدن ماه من

محدثه من،برایت رویایی آرزو میکنم پر شور و تمام نشدنی آرزو میکنم دوست داشته باشی آنچه که باید دوست داشته بداری و فراموش کنی آنچه را که باید فراموش کنی برایت شوق آرزو میکنم،آرامش آرزو میکنم و با تمام وجودم از خدای مهربانم میخواهم وقتی لبخند به دنبال جایی برای نشستن میگردد،لبهانت در آن نزدیکی باشد وهیچ راه نجاتی نداشته باشی وقتی غرق در آرامش،سلامتی وخوشبختی هستی از خدا دگر هیچ نمیخواهم،هیچ آرزویی ندارم،رویایم را میخواستم که به آن رسیدم،دنیا را میخواستم که آن را بدست آوردم، رویایی که همان دنیای من است. و تو دختر نازنینم،همان دنیا و رویای شیرین منی. 31ماهگیت مبارک دوردونه من   ...
1 بهمن 1393