محدثه جونمحدثه جون، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

محدثه؛فرشته کوچولوی ما

شبی به نام یلدا (1394)

دخترک عزیزم محدثه نازنین؛ یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است، که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت. بله دخترکم، این جمله معنای واقعی برای شب یلداست. در کنار هم بودن و باهم بودن را باید همیشه جشن گرفت شب یلدا هم شبی است که به دلیل اینکه هم یک رسم کهن و دیرینه ما ایرانیهاست و هم بهانه ای است برای دورهم جمع شدن. امسال که شب یلدا در ماه محرم و صفر نبود عمو احمد همه رو دعوت کرد خونه ی خودشون و این شب خوب و دوست داشتنی را که همراه بود با آغاز امامت امام زمانمون (عج) شاد بودیم و شاد بودیم و شاد. قصه این شب را همراه با عکسهای خوشگل و دوست داشتنی توضیح می دم. هندونه ی شیرین من یلدایت مبارک بفرمایید ...
8 دی 1394

یه جشن کوچولو به مناسبت سه سال و نیمه شدنت

دختر گلم محدثه جونی به مناسبت سه سال و نیمه شدنت 28 آذر یه کیک کوچولو گرفتیم من و شما و بابایی با باباحاجی و مامانجون رفتیم خونه ی نیکا جونی و یه جشن کوچولو گرفتیم که شما و نیکا جونی خیلی خوشحال شدید کلی رقصیدید و شمع فوت کردین و کیک خوردین.خلاصه کلی بهتون خوش گذشت. عزیز دل مامان 44 ماهگیت مبارک قربون این ژستاتون بشم من عزیز دلم ایشالله همیشه شاد باشی و از ته دلت بخندی ...
30 آذر 1394

سفر نامه مشهد 8

دختر گلم محدثه جونی امسال هم شهادت امام رضا قسمتمون شد که بریم حرم با صفایش،چون به تازگی مشهد بودیم اصلا فکرشو نمیکردیم که به این زودی دوباره قسمتمون بشه اما هر چی از لطف و کرامت امام رضا بگیم بازم کمه.البته این و هم بگم که مهر امام رضا حسابی به دل کوچولوت افتاده و هر وقت که از مشهد میایم یه چند وقتی که میگذره همش میگی مامانو وباباجونی کی بریم پیش گنبدی به گنبد امام رضا میگی گنبدی. یعنی عاشق گنبد امام رضا هستی.هر وقت هم که میریم حرم  امام رضا  میگی بریم اون صحنی که گنبد نزدیکه بعدش که میریم میگی مامانی بشینیم اینجا با گنبدی حرف بزنیم.از نگاه کردن و حرف زدن به گنبد یه حس خوبی بهت دست میده که اصلا دوست نداری بریم وهمش به من م...
29 آذر 1394

سفر کربلای بابایی و اولین دوری شما از بابا جون

دختر گلم محدثه جونی بابا جون چند سالی بود که دلش میخواست اربعین امام حسین پای پیاده به کربلا بره البته یکبار سال 86 با هم به کربلا رفته بودیم اما اربعین نبود.خلاصه امسال قسمتش شد که بره البته با دایی مهدی رفتن.برخلاف اون چیزی که من و بابا فکر میکردیم شما خیلی خیلی بهانه گرفتی تو این یک هفته ای که بابا یی نبود، آخه دختر گلم شما به من خیلی وابسته تر بودی و نشون میدادی اما به بابا جونی وابستگیتو نشون نمیدادی بخاطر همین اصلا فکر نمیکردیم که بهانه بگیری.اما این یک هفته خیلی سخت گذشت هم به شما هم به من البته هر چقدر من سعی میکردم که کمتر بهت سخت بگذره تازه با اینکه کلا ما و خاله فاطمه اینا توی این یک هفته خونه ی بابا حاجی و مامانجون بودیم ...
18 آذر 1394

دخترک عشق شامپوی من

دختر شیرین زبونم محدثه جونی واقعا نمیدونم چطوری برات بگم که عاشق شامپویی ،اینقدر شامپو دوست داری که به فروشگاه بریم یا به داروخانه بریم حتما اگه یه شامپوی جدید ببینی میخوای یا اگه دو تا  مدل جدیدی باشه و یکیشو  نخری بعدش که بیایم خونه میگی اون مدل و میخواستم بابا جون هم که عاشق شماست و دوست نداره یه ذره ناراحتی شما رو ببینه سریع میره و برات میگیره.جالب اینجاست که میایی خونه هم کلی باهاشون بازی میکنی توی این عکس هم همه رو چیدی روی میزت و داری شامپو فروشی بازی میکنی. قربونت برم عشق مامان اینجا خودت داری میگی چقدر شامپو .: محدثه جون تا این لحظه ، 3 سال و 5 ماه و 19 روز سن دارد :. ...
17 آذر 1394

یه جمعه ی خیلی خوب در امام زاده صالح

دختر گلم محدثه جونی جمعه 22 آبان منو شما و بابایی یهویی تصمیم گرفتیم که بریم امامزاده صالح یه زیارتی کنیم و یه دیزی بخوریم چون شما دختر گلم خیلی دیزی دوست داری.اما از شانس ما اون رستوران نزدیک حرم که همیشه جمعه ها دیزی جزء منو غذاییش بود ولی اون روزی که ما رفتیم گفت که امروز نداریم دیگه هیچی ما هم کباب و انتخاب کردیم که شما هم اونو خیلی دوست داری.بعد از خوردن ناهار به زیارت رفتیم که شما خیلی دوست داشتی با من هم نماز خوندی و هم دعا عزیزم بعدش هم یه سری به بازارش زدیم که خیلی با حال بود و کلی کیف کردی. بقیه عکسا و بقیه ماجرا در ادامه مطلب... اینجا فهمیدی که دیزی نداره گفتی منو رو بده یه چیز دیگه انتخاب کنم ...
27 آبان 1394

سفر نامه مشهد7

دختر عزیزم محدثه جونم تقریبا نزدیک یک ماه نمیشه که ما از مشهد آمدیم ولی کرامت امام رضا همینه که دوباره ما رو دعوت کرد به حرم بهشتش . وااای مامانی عجب مشهدی شد. اینسری سه تایی رفتیم و از روز تاسوعا که جمعه بود رفتیم و تا هفته ی بعد سه شنبه موندیم خیلی خوب بود و شما خیلی دوست داشتی و مخصوصا که وسیله ی سفرمون هواپیما بود و برای اولین بار بود که شما میخواستی سوار شی. بقیه شرح ماجرای سفر با عکس توضیح میدم. السلام علیک یا علی ین موسی الرضا بفرمایید ادامه مطلب... اول که وارد فرودگاه شدیم و ماشینو پارک کردیم همش میگفتی چرا ماشین و اینجا گذاشتیم چون اولین بار بود که میخواستی سوار هواپیما بشی میترسیدی ما تا لحظه ی...
12 آبان 1394

محرم و عزای امام حسین94

دختر گلم محدثه جونی امسال هم ماه محرم از راه رسید و شما دخترک نازم که امسال سه ساله بودی عزادار کوچولوی امام حسین و دختر سه سالش بودی و ما بیشتر روضه سه ساله ابا عبدلله و درک کردیم. امسال هم همانند سالهای گذشته به امامزاده علی اکبر چیذر هیئت حاج محمود کریمی رفتیم. عزیزم ایشالله سه ساله امام حسین همیشه پشت و پناهت باشه. ...
12 آبان 1394

سفرنامه مشهد6

دختر گلم محدثه جونی امسال برای روز عرفه تصمیم گرفتیم که بریم مشهد تو حرم امام رضا باشیم.به همین دلیل سه شنبه 31 شهریور راه افتادیم به سمت مشهد که چهارشنبه که روز عرفه س اونجا باشیم و تا روز شنبه مشهد ماندیم.البته من و شما و بابایی به همراه باباحاجی و مامانجون و دایی مهدی و خاله فاطمه و نیکا جونی بودیم که با ماشین ما و دایی مهدی دو ماشینه رفتیم خیلی سفر خوبی بود و خیلی خوش گذشت مخصوصا به شما ونیکا جونی که خیلی همدیگرو دوست دارید.امیدوارم همیشه شاد باشی عشق من السلام علیک یا علی بن موسی الرضا برای دیدن ماجرای سفر و بقیه عکسا بفرمایید ادامه ی مطلب... توراه رفتنی صبح زود حرکت کردیم و شما خواب بودی ب...
8 مهر 1394

سفر نامه شمال 8

دختر قشنگم محدثه جونی بابا محمود یه جای خیلی خوشگل در انزلی رزو کرده که بریم کلی آب و هوا عوض کنیم که ما باید از چهارشنبه تحویل میگرفتیم تا شنبه ولی از اونجایی که ما خیلی دلمون برای آب و هوای شمال تنگ شده بود از سه شنبه 24 شهریور راه افتادیم رفتیم سمت ماسوله و فومن و شب رو توی یه هتل در فومن موندیم و فرداش به سمت ویلا تو انزلی راه افتادیم.واااااااای خیلی سفر خوبی بود و کلی خوش گذشت که از چهارشنبه شب نیکا جونی و دایی مهدی و خاله فاطمه آمدن پیش ما و تا جمعه بودن که باعث شد این سفر بیشتر خوش بگذره. عزیزم شرح بقیه ماجرای سفر و با عکسا ادامه مطلب برات توضیح میدم. بفرمایید ادامه مطلب... در راه رفتن چون صبح زود حرکت ک...
31 شهريور 1394