محدثه جونمحدثه جون، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره

محدثه؛فرشته کوچولوی ما

خوردن ماهي

سلام دختر نازم عزيز دل مامان امروز بالاخره بعد از گذشتن چند ماه تونستيم ماهي بخوريم.عسل مامان اخه از اول كه امدي تو دلم من از ماهي بدم امده بود تا اين كه امروز خونه مامان جون بوديم كه ماهي درست كرده بود دايي جون هم اونجا بود كه گفت بيا امتحان كن شايد تونستي كه بالاخره تونستيم ماهي بخوريم هورررااا .نوش جونت ماماني ...
28 بهمن 1390

معرفي

دخترم ميخوام برات بگم كه چند تا عمو و دايي و .... داري. از مامانت بابا حاجي و مامان جون كه براي آمدنت روز شماري ميكنن آخه مامانی شما اولین نوه هستی. يه دايي يكي يدونه به اسم مهدي داري كه خيلي منتظرته ماماني چون اولين بار كه ميخواد  دايي شه خاله نداري مامان جون ولي زن دايي دوست داره كه شما خاله صداش كني عسل مامان خاله فاطمه خيلي دوستت داره هر روزي كه پيشمون باشه باهات كلي حرف ميزنه. واز بابايي آقاجون و مامان مرضي كه خيلي دوستت دارن دو تا عمو داري عمو بزرگ شما عمو محمد با مهشيد جون كه يه پسر خوشگل دارن كه اسمش ايليا عكس ايليا را هم برات ميزارم عزيزم. عموي دوم شما عمو احمد با ليلا جون كه يه پسر...
24 بهمن 1390

22 بهمن

سلام دختر گلم دختر نازم امروز ٢٢بهمن که بابا جون رفته راهپیمایی منم خونه موندم البته مامانی منم هر سال باهاش میرفتم ولی چون عزیزم تو تو دلمی من نرفتم آخه گفتم عسل مامان خسته میشه ایشالله سال دیگه سه تایی باهم میریم. ...
22 بهمن 1390

ديدن ني ني عمه الهام

ماماني محدثه جونم سلام. ديشب بيستم بهمن بود  كه با بابايي براي ديدن ني ني عمه الهام كه اسمش هم گذاشته بودند " ماهان " به اتفاق عمو احمد و ليلا جون و عرفان جون و فاطمه کوچولو رفتيم بيمارستان که از انجا با عمه الهام و مامان مرضي و عمووحيد و ماهان جان رفتيم خونشون. مراسم خوبي بود وبعداز صرف شام  و گفتن اذان واقامه در گوش ماهان توسط آقاجون مراسم كادو دادن بود كه همه كادوي خودشون را دادند. ماماني خيلي خيلي جات خالي بود هرچند كه تودلم بودي. اينم عكس از ماهان كوچولوي خوشگل     ...
20 بهمن 1390

تولد ني ني عمه الهام

سلام دختر گلم امروز روز خيلي قشنگيه آخه بابا جون داره دايي ميشه. داريم ميريم بيمارستان براي بدنيا آمدن پسر عمه الهام فقط ماماني اسم پسرشو نميدونم كه بهت بگم امروز تو بيمارستان بهمون ميگن.  
19 بهمن 1390

براي محدثه جونم

دختر قشنگم من با تمام وجودم مادر شده ام وياخته هاي بدنم به ميزباني نفس هاي تو امده اند... جان گرفتم به جان تو وچه اهميتي دارد اگر جانم فداي نفس هاي تو شود واين ها همه براي توست دليل بزرگ زندگي من... نگاه كن: خدا را كه عاشقانه به من درس عاشقي ميدهد ...لبخند ميزند...دنيا را زيبا زيبا ميكند..سكوت ميكند..مهربان ميماند و وجودمان را غرق شادي ميكند.. پدر مهربانت كه اين روزها اغوشش امن ترين جاي دنياست... ميدانم كه زير لمس دستاش بزرگ خواهي شد ومن بار ديگر به او افتخار خواهم كرد خدايا من تا ابد شكر خواهم گفت رحمت ات را..شكررررر ...
17 بهمن 1390