محدثه جونمحدثه جون، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره

محدثه؛فرشته کوچولوی ما

بابا جون التماس دعا

بابا جونم رفته مشهد ماموریت وگرنه من و مامانی  رو هم با خودش میبرد آخه دلم براش خیلی تنگ میشه اینم میدونم که باباجونمم دلش برام تنگ میشه.آخه اولین بار که از هم دوریم. بابا جونم خیلی دوست دارم زیارتت قبول باشه   بی صبرانه منتظرتم   ...
9 دی 1391

شروع اولین زمستان گل همیشه بهارم؛

دختر نازمون محدثه جون سلام؛ ديشب چه شب قشنگي بود.واقعا كه اين رسم و رسوم ايراني خيلي دلچسبه من و بابايي ديشب هفتمین يلداي مشتركمون رو باهم گذرونديم اما اين شب يلدا با يلداهاي ديگه يه تفاوت بزرگ و شيرين داشت و اين تفاوت  وجود نازنين تو  بود شما با خنده هاي نازت ديشب حس خوشبختي رو توي وجودمون دو برابر كردي و باعث شدي كه ما بيشتراز هميشه شكرگذار خدا باشيم. دختر گلم من و شما و بابایی به خونه بابا حاجی و مامانجون رفتیم که دایی مهدی و خاله فاطمه هم اونجا بودن خیلی خوش گذشت اینم یه هندونه خوشمزه برای دیدن بقیه عکسا بفرمایید ادامه مطلب.... فکر نکنین من از اینا خوردم فقط باهاشون...
1 دی 1391

پلان 6 زندگی فرشتمون؛

دختر قشنگ مامان و بابا محدثه جون سلام؛ شش ماهه شدی و برامون کلی ناز و ادا و کارهای جدید هدیه آوردی شش ماهگیت مبارک نفسی ما   اول از ویزیت ماهانه بگم: 28 آذر رفتیم مطب و خانم دکی مثل همیشه معاینت کرد و گفت همه چی عالی عالی (خدایا شکرت) قد و بالاتو بگردم: 67.5 س.م وزنتو قربون: 7 کیلو و 700 گرم   دور سرت بگردم  :44.5 س.م همه چی خوب و طبیعی و نرمال (بازهم خداروشکر) و اما چون شما شش ماهه شدی واکسن هم داشتی که روز بعد ویزیت ماهانه من و تو و مامانجون رفتیم که خداروشکر به خوبی تموم شد.البته کمی گریه و تب هم چاشنیش بود گل قشنگم؛ یه سری کارهای جدید هم داری مثلا با حروف "ب" و "و" می گی: ب...
29 آذر 1391

و بالاخره سوپ خوردم؛

سلام؛ از روز اولی که دنیا اومدم 6 ماه گذشته و طبق دستوری که خانم دکی داده بود امروز مامانی برام سوپ خوشمزه درست کرد اول باباجون رفت خرید که من هم باهاش رفتم و بعد مامانی با تمام لذت و خوشحالی مشغول درست کردن سوپ من شد خب خودم هم دوست داشتم کمک کنم سوپم آماده شد و خوردم جاتون خالی خیلی حال داد   ...
23 آذر 1391

خدایا شکرت که دعامو شنیدی؛

دختر گلم محدثه جون؛ اول به خودت بگم : عسلم؛ نی نی دایی جونی تو راهه. هوراااااااااااااااااااااا ... . حالا دو تایی به مامانی بگیم: (مامانی عمه شدنت مبارک) حالاخودت به دایی جونت بگو: دایی مهدی؛ من تو اونجا که بود رفتیم برای شش ماهه امام حسین مراسم بود اینقده براتون دعا کردم گفتم: (خدایا! یه نی نی مثل نی نی امام حسین و من به دایی و خاله فاطمه بده تا سال دیگه با هم بیایم،)   خدا هم گفت: باشه دیدید راست گفتم خدایا! شکرت که دعامو شنیدی. دایی مهدی جونی،خاله فاطمه جونم مبارک باشه. مواظبش باشید. ...
19 آذر 1391

شیرینکاری های دختری؛

سلام عسلم محدثه جون؛ این روزها هم بلاتر و هم شیطونتر شدی و از ما دلربائی می کنی  الهی دورت بگردم. حالا سه تا از کارهاتو برات می گم: 1- خوردن پاهای نازنین: چند وقتی هست که با لذت تمام دستاتو می خوری و حال می کنی و تو همین مدت هم سعی داشتی خوردن پاهای ناز و قشنگتو به دستای بلوریت اضاف کنی. بالاخره موفق شدی نفسی (البته واقعا حق داری خیلی خیلی خوشمزست به به) 2-رفتن توی سبد: یه دونه سبد مامانجون آورد و می خواست توش لباس بذاره. از اونجاییکه شما هم حواست به همه جا هست (ماشاا...) سبد و دیدی شروع کردی جیغ جیغ کردن و ما هم ... . (ظاهرا هم همینو می خواستی قربون نگاه کردنت فسقلی مامان) 3-بازی با می...
13 آذر 1391

همایش شیر خوارها

هر تپش لالای عاشقانه ای میان خون و اخگر است قلب تیر خورده ام گاهواره علی اصغر است. دخترکم محدثه جون؛ امروز هم همانند سالیان گذشته اولین جمعه ماه محرم همایش شیرخواره گان در مصلی برگزار شد. اما فرقش این بود که امسال شما هم بودی. من و بابایی و شمابه همراه مامانجون،مامان مرضی و عمه الهام و ماهان رفتیم در مراسم شرکت کردیم.خیلی باصفا بود و اونجا کلی بچه هم سن و سال شما حضور داشتند.  دختر نازم شما هم خیلی خانم بودی. اینم عکس شما با ماهان ...
3 آذر 1391