محدثه جونمحدثه جون، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

محدثه؛فرشته کوچولوی ما

محرم۹۷

عزیز دل مامان محدثه جون امسال محرم طبق هر سال هئیت به چیذر امام زاده علی اکبر پیش محمود کریمی رفتیم که خیلی خوب بود و واقعا امسال شما بیشتر از سالهای قبل درک میکردی و گاهی میدیدم تو هئیت شما هم گریه میکردی من با دیدن این صحنه ها بیشتر این حسو کردم که بزرگ شدی و خانوم. قبول باشه گل من ...
29 شهريور 1397

سفر نامه شمال۱۷

دختر نازم محدثه جونی یه شب خونه مامانجون نشسته بودیم که یهو بابا جون و دایی تصمیم گرفتن یه سفر دو روزه بریم شمال که همگی موافق بودیم فرداش  وسیله برداشتیم پنج شنبه ۸ شهریور صبح زود راه افتادیم و تا شنبه صبح برگشتیم خیلی خیلی خوب بود و کلی خوش گذشت.تو این سفر شما با نیکا جونی دوقلو شده بودید با هم تیپ میزدید.   ...
12 شهريور 1397

سفر نامه مشهد۱۴

دختر عزیزم محدثه جونی امسال هم لطف امام رضا شامل حال ما شد و ما رو به حرمش دعوت کرد که خیلی خوب بود و کلی خوش گذشت ایندفعه وسیله سفر و تغییر دادیم و با قطار رفتیم که خیلی دوست داشتی و همسفرهامون هم بابا حاجی و مامانجون بودن که باعث شدن بیشتر به ما خوش بگذره.از ۲۴ مرداد رفتیم تا۳۰ ام برگشتیم. عزیز دلم زیارتت قبول اینقدر قطار و دوست داشتی از همون اول تخت بالا رو انتخاب کردی و همش از پله میرفتی بالا و پایین تو قطار کلی با مامانجون بازی کردی قبول باشه گلکم اینم عکس شما با دادش جونی و اما لذت آب خوردن تو حرم امام رضا یکی از خوبیهایی که این...
1 شهريور 1397

یه آخر هفته خوب تو دشت بهشت

د ختر عزیزم محدثه جونی آخر این هفته که گذشت  بابا جون یه ویلا خوب تو دشت بهشت کرج رزرو کرد که به اتفاق دایی جون و همکارش و همکار بابا با خانواده هاشون رفتیم که خیلی خوب بود و خوش گذشت مخصوصا به شما بچه ها از پنج شنبه رفتیم تا جمعه شب برگشتیم. اینم چند تا عکس  قربون دستات برم مامان که داری داداشت و تاب میدی اینم یه عکس دسته جمعی بابچه ها عزیز دلم ایشالله همیشه شاد باشی و از ته دل بخندی ...
20 مرداد 1397

قم و جمکران

دختر عزیزم محدثه جونی  11مرداد97 من و شما و بابا جون و داداشی به همراه مامانجون و بابا حاجی به قم وجمکران رفتیم برای زیارت.بابا محمود یه جای خوب هم یه شب رزرو کرد تا اونجا اذیت نشیم یه سفر یه روزه خیلی خوب بود و کلی خوش گذشت. و اما جمکران قربونت برم دخترم که عاشق داداشتی و همش بغلش میکنی ...
13 مرداد 1397

واکسن شش سالگی

دختر نازم محدثه جونی برای زدن واکسن شش سالگی من بیشتر از شما استرس داشتم روزی که میخواستیم بریم واکسن بزنیم مامانجون زنگ زد و گفت منم میام  مامانجون امد و آژانس گرفتیم و رفتیم خلاصه همین که خانم پرستاره داشت قد و وزنت و میگرفت یهو بابا محمود زنگ زد گفت واکسن و زدید منم گفتم نه هنوز فعلا داریم کاراشو انجام میدیم که گفت به خانم پرستاره بگو نزنه تا منم برسم.بابا جون از اداره داشت میامد بخاطر اینکه موقع زدن واکسن کنارت باشه خلاصه منتظر موندیم تا بابایی امد و رفتیم تو و شما رو پا بابا محمود نشستی و واکسنتو زدی که انگار خیلی درد داشت و یکم گریه کردی و خودتو برای بابات لوس کردی.اما مامانی امان از بعد واکس تا سه روز تب کردی و دست درد شد...
2 مرداد 1397

اسکیت سواری

دختر عشقم محدثه جان امسال تابستان یکی از کلاسهایی که ثبت نامت کردیم که هم من هم بابا جون و از همه مهمتر خودت خیلی دوست داشتی و علاقه کلاس اسکیت بود که از علاقه زیادی که داشتی جلسه دوم به راحتی رفتی.البته یکی از دلایلش داشتن اسکیت خوبه که باباجون بهترینشو برات خرید. ...
31 تير 1397

کلاس نقاشی و برگزاری نمایشگاه

دختر عزیزم محدثه جان یکی دیگه از کلاسهایی که امسال تابستان ثبت نام کردی کلاس نقاشی هستس که فوق العاده علاقه داری و به شدت دوست داری.کلاس نقاشی که میری آخر هر ماه یه نمایشگاه کوچولو درست میکنن براتون تا نقاشیهاتونو بزارید و همه بیان ببین‌.که خیلی کار خوبیه و ولی اعتماد به نفستون میره بالا.تو این کلاس نیکا جونی هم میامد  وباهم میرفتید کلاس. اینم گل دخترم با نقاشیهای زیبا اینم عکس شما با نیکا جونی اینم عکس شما با خانم و دوستات ...
30 تير 1397

دختر گلم روزت مبارک

چه احساس قشنگي است براي يك مادر كه روز دختر به خود مي بالد از داشتنش..دختر كه داشته باشي پر از لذت ميشوي هنگام شانه كردن موهاي ظريفش ... غرق در در شوق مي شوي وقتي بعد از ظهر گرم تابستان گوشواره هاي ميوه اي گيلاس هاي بهم چسبيده را به گوشش مي اندازي و تا انتهاي شادي ميخندي و ميخندد...تاجي از ياس سفيد حلقه شده را روي سرش ميگذاري و به عروسك زيبايت افتخار ميكني..... دختر كه داشته باشي بغض ميكني وقتي ميبيني چادر نمازش را به سر كرده و دستانش رو به آسمان است و براي عزيزانش دعا ميكند و ميان بغض لبخند ميزني وقتي ميفهمي كه همه سو قبله اوست و خدا را همه جا حاضر ميداند ، چه سجاده اش سوي ديگر از قبله است !.... دختر كه داشته باشي گاهي دلت ميلرزد از فكر اي...
24 تير 1397

تولد 6 سالگی فرشته کوچولوی ما؛

دختر ناز ما محدثه عزیز؛  نمی‌دانم چطور خدا را بخاطر این هدیه قشنگش شکر کنم. به اندازه تک تک سلولهای بدنت از خداوند سپاسگزارم. از خدا می‌خواهم این هدیه‌ای که به ما پدر و مادرت بخشیده در پناه خودش حفظ کند. حالا دیگر 6 ساله شدی... 6 سالگی یعنی سرآغاز و شروع فصل جدیدی از زندگی... یعنی آغاز فصل علم و دانش و تصمیم گیری برای زندگی... برای ما مهم است که سالروز زمینی شدنت را جشن بگیریم و ساعاتی در کنار هم شاد باشیم. امسال با مشورتی که با خودت داشتیم تصمیم گرفتیم جشن تولد شما و نیکا جونی را با هم برگزار کنیم. شما هم تصمیم گرفتی که دوستای گلی که در پیش دبستانی پیدا کردی را دعوت کنی و کنار دختر عمو و پسرعموها و پسر دایی ...
18 تير 1397